هووووم،از خیلی روز پیش ها دوست داشتم از رستاک بنویسم،از نمایشگاه،از حال و هوایش،امسال اما خواستم و نتوانستم،یک جورهایی مجبور بودم.
امسال بیشتر از همه ی سال ها،درگیر رستاک و کارهایش بودم،کارم و مسئولیتم از یک غرفه دار ساده بودن فراتر رفته بود،میشود گفت دوندگی ها از تیرماه و بعد از انتخاب شدن در شورای مرکزی آغاز شد،ماه رمضان های تشنگی و خستگی و کشدار و جلسات و هم فکری ها و بحث ها و سر دردها،خانه رسیدن های هول هولکی و درست دم ِ افطاری،اوج دوندگی های مرداد ماه و اوایل شهریور،متر به دست گرفتن و اندازه گیری در و دیوار عمارت شهرداری،پرسه های دخترانه مان در بازار سر پوشیده تبریز،انتخاب پارچه،کاموا و پولک،جمع کردن زود به زود بچه ها و تبادل نظر،اتوکد و پلن کشیدن ها،چیدمان،لیست کردن غرفه ها،صحبت کردن های تلفنی و هماهنگی با این و آن،عصبانیت ها در اوج آرامش ِ ظاهری،دوختن رومیزی ها و کلی خنده و شیطنت و نجواهای دسته جمعی ِ دخترانه،دلخوری های کوچک و و و تا رسیدیم به شهریور ماه،نمایشگاه ِ فوق العاده(به زعم خیلی ها) که شکر خدا با نتیجه ی بسیار خوبی هم به پایان رسید.
باید اعتراف کنم نمایشگاه را با خستگی ِ زیاد آغاز کردم،خسته بودم،جسما و صدالبته ذهنا،خوب اینکه سعی کنی خیلی ها را آرام کنی،اینکه لینک باشی بین خیلی ها،غر زدن های خیلی ها را بریزی توی خودت و ساکت باشی صرفا به این خاطر که کار خوب پیش برود جلو،اما گاها یک کوچولو هم خودت قاطی کنی!اینکه بخواهی همه را راضی نگه داری سخت بود اما خوب،تا حد خیلی زیادی توانستم.خیلی ها گفتنی،سوای کارهای شورا،کار محول شده ام را خوب انجام داده بودم و شنیدن همه ی اینها از بازدید کنندگان و دوستان،خوشحالم میکرد و انرژی جدیدی بهم تزریق میکرد،اینکه می گفتند فضای امسال ِ نمایشگاه خیلی شادتر است و حس خوبی را به آدمی القا میکند،خیلی خوب بود،اینکه ملت روزی چند بار روی تایل های رنگی رنگی بالا و پایین می رفتند و با پاهایشان شکل های جور واجور درست میکردند و کلی خوش به حالشان میشد،خیلی خوب بود،همه ی اینها یعنی اینکه ما،گروه دکور و آذین کارمان را تا جاییکه می توانستیم با همه ی مشکلات و سختی ها و وقت کم و جابجایی یکهویی مکان نمایشگاه و . . . خوب انجام داده بودیم.
روزهای نماشگاه خوب ِ خوب سپری میشدند،دیدن علی کوچولوی بی مو و اسمای رنگ پریده،بغض می آورد،اینکه آن بچه های مبتلا به سرطان هم حق دارند مثل بقیه ی بچه ها بلند بلند بخندند اما چندان نمی توانند،آدمی را اذیت میکرد.بهترین و به یاد ماندنی ترین فروشم،فروختن آویز شیشه ای باب اسفنجی به علی بود،وقتی علی اینور و آنور می رفت و هی میگفت: "خــــالا،به نولدی؟خــــالا به وئرمیسن آپارام؟" این خالا،خالا گفتن هایش قند توی دلم آب میکرد،یا لبخند پت و پهن ِ اسمای رنگ پریده،پشت غرفه ی فیوز و آینه خستگی ام را به یکباره از بین می برد.
اینکه یک آن کودک ِ درونت فعال شود و تو در اوج غلغله ی نمایشگاه،غرفه ات را بسپاری دست یکی و آرام و دزدکی با یکی از بچه ها بزنی بیرون و یواشکی روی پارچه،قلم در دست بگیری و نقاشی کنی،خیلی خوب بود.،اینکه روزی هزار بار توی آینه های میز جلویی ات گم شوی و دوباره از نو پیدا،خیلی خوب بود،چای های بوفه خیلی خوب بود،گل های سحر و سپید خیلی خوب بود،سالن عکس و آرامشی که داشت،خیلی خوب بود،درخت آرزو ها و دانه دانه ی آرزو هایی که فقط روز آخر توانستم بعضی هایشان را بخوانم،خیلی خوب بود،اینکه هول هولکی توی اوج ِ بازدید یکی دو تا از بچه ها را بکشی کنار و بگویی این حرفها را تکرار کن تا ریکورد کنیم و از بلندگوها پخش کنیم،خیلی خوب بود،پیاده روی های بعد ِ نمایشگاه فوق العاده بود،پلی لیست ِ موبایلم با موزیک های لایتش وقتی از بلندگو ها پخش می شد،همه و همه خوب بود.
اما خوب،طبق قانون مزخرف و نانوشته ی هیشگی ام لابلای همه ی حس و حال های خوب،گند زدم به خودم،به خوشی هایم.دوست ندارم زیاد در این باره بنویسم فقط اینکه خیلی حس بدی بود شنیدن اینکه خیلی ها میگفتند،چت شده دختر یهویی؟؟؟چرا خوب نیستی؟تو که خوب بودی،خوب باش لطفا،لبخند بزن و . . . اذیتم میکرد اما فی الواقع دست خودم نبود،خراب بودم و خیلی هم زیاد ،ناخواسته توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم. . .
بعد از نمایشگاه،توی برزخی که بودم دست و پا میزدم و دوست نداشتم حرفی بزنم اما خوب وقتی کــــوثر می آید و می گوید بیا و رستاک نوشت بنویس،هول هولکی همین چند خط می آیند و ردیف می شوند،خدا را چه دیدید شاید یک روز نشستم و یک رستاک نوشت خوب نوشتم،شاید البته. . .
* نتوانستم لینک بدهم،همینجوری این نوشته های رستاکی را هم می توانید از لینک های مستقیم زیر بخوانید هر چند باید یک رستاکی باشید تا همه ی این حس و حال های خوب را از نوشته ها بگیرید!
* رستاک نوشت فرزاد : http://lodos.blogfa.com/post/42
* رستاک نوشت کوثر: http://kosar2005.persianblog.ir/post/294
* رستاک نوشت حسام: http://hene.blogfa.com/post-271.aspx
* رستاک نوشت احسان: http://www.faniboy.blogfa.com/post-323.aspx
+ اینکه طی توفیقی اجباری،شب از خانه بزنی بیرون و لابلای کارهایی که باید انجام بدهی،پشت رل بنشینی و یکهویی باران ببارد و تو توی اولین شب ِ بارانی ِ پاییز پشت رل باشی و هی آرام آرام گاز بدهی و موزیک خوبی از ابراهیم تاتلیس پخش شود و باران دانه دانه بکوبد به شیشه،تو شیشه را بدهی پایین و باران بزند به سر و صورتت و خیس باران بشوی،اینکه بتوانی باران را از نزدیک حس کنی،حس خیلی خوبی دارد،خیلی خوب . . .
+ خدا جان؟چرا همیشه یک جای کار برای من می لنگد؟؟؟نــــه!واقعا چرا؟؟؟من آدم ِ این امتحان ها نیستم،خودت هم خوب میدانی.
+ لابلای شلوغی های کارهای رستاک،گفتند نتایج اعلام شده و من ارشد قبول شدم!اما اصلن خوشحال نشدم،از شما چه پنهان،شاید خریت کردم و مثل پارسال،امسال را هم نرفتم!دعا کنید آن اتفاق خوبی که می خواهم بیفتد،رخ بدهد تا من دوباره دانشجو بشوم!دعا کنید لطفا . . .
+ کمی خوب تر هستم،به لطف دعای همه دوستان،به لطف ِ سفارش شیرین بانو،به لطف ِ نمازی که مـــها روز مولود ِ اما رضا برایم خواند،به لطف دوستانی که من را به کوه می برند،به لونا پارک می برند،به پیاده روی دعوتم می کنند تا حالم خوب تر شود،ممنون ِ همگی تان.
بعد نوشت: چند وقتیه یه پارچه تسلیت دیگه هم تو ورودی کوچه مون نصب شده،دلم میگیره هر موقع از پنجره میشینم به تماشای کوچه.توی این یکی دو سال گذشته،5 بار از این پارچه ها تو کوچه مون نصب شده،بدم میاد از این کوچه،کوچه ای که آدمای اصیل و قدیمش یکی یکی از بینمون میرن.صفای کوچه بن بست قدیمی با آدمای خوبش داره از بین میره،یه خونه دیگه هم خالی از سکنه شده اینجا.