من و او

طاها توی بغلم هست،آرام بهش میگویم : "باشیوی گوی چییــنیــمه " *.بچه ی یک و نیم ساله ای که بجز بابا و قاقا هیچ چیز دیگری را نمی تواند تکرار کند،حرفم را می فهمد،اتفاقا خیلی بهتر از آدم بزرگ ها هم می فهمد،فورا سرش را روی شانه ام می گذارد.

چراغ ها را خاموش کرده ام،اتاق تاریک ِ تاریک هست و ما دو تایی داریم توی تاریکی اتاق راه می رویم،یک دستم را حلقه زده ام دور کمرش و دست دیگرم را به پشتش می کشم،گاها آرام با موهایش بازی میکنم و گردنش را نوازش میکنم.چلیک دارد آهنگ قدیمی Dilberim را می خواند.

Sar beni,ben sana kendimi feda etmişim
Sev beni,bu canı uğruna heba etmişim
Sevgilim,herşeyim,gönlüme taht kuran dilberim

Sevdalar aşka doymak için
Vuslatlar sana kanmak için
Denedim yetmiyor, dertlerim bitmiyor
Bu sizi dinmiyor

طاها سرش را بالا می آورد،با صدایی بغض دار باز هم بهش میگویم: باشیوی گوی چییــنیــمه جانیم.دوباره سرش را روی شانه ام می گذارد.

پسرک دارد توی بغلم دندانهایش را روی هم میکشد،خــِرچ خرچ خرچ.اشک آرام و بی صدا می سُـــرد روی گونه هایم.داریم طول و عرض اتاق را راه می رویم،قدم قدم قدم،اشک اشک اشـــکــــــ . . . 

طاها سرش را بلند میکند،به چشمهایم نگاه میکند و آه می کشد،آهی به بلندای غمی که توی دل ِ عمه اش جا خوش کرده است. . .


* سرت رو بزار رو شونه م.


+ میشه دعام کنین؟من که با خدا تو رودر بایستی گیر افتادم.

+ حالم چو دلیری ست که از بخت ِ بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد.

+ آدما چرا اینجوری شدن؟من یه حرف رو چرا باید هر از چند گاهی دوباره بشونم و داغون بشم؟

+ یهویی دو نفر از کسایی که باهام بودن و شده بودن همه ی دنیام،منو تنها گذاشتن.یهویی همون دور و بر ِ خلوتم هم خلوت تر شد و من تنها تر . . .

نامه ای برای دخترم . . .دختری که شاید هیچ وقت زاده نشود!

دخــترم ســـلام

نمیدانم کی قرار است این نامه به دستت برسد،دیر یا زود،چه فرقی میکند،یک روز که دیدم مثل الان های ِ مادرت در لاک ِ تنهایی ات فرو رفته ای و نگاهت خسته تر از همیشه است و حوصله ی شنیدن را نداری،هر وقت که بغض را از توی نگاهت خواندم،هر وقت که دنیا عرصه را برایت تنگ و تنگ تر کرد،آن موقع که احساس کردم دارد احساس بر منطقت چیره میشود،این نامه را میاورم و میگذارم کنار تخت خوابت،چه فرقی میکند دوازده ساله باشی یا بیست و چند ساله،می آیم و دستهایت را محکم توی دستهایم می گیرم و فشار میدهم،زل میزنم توی چشمهایت،از آن نگاه های پر انرژی،از همان هایی که با زبان ِ بی زبانی می گویند:غصه نخور،مثل کوه پشتت ام.بغلت میکنم و آرام و بیصدا بلند می شوم و در را پشت سرم می بندم.

دخترکم . . .

دنیای ما آدم ها دنیای بی رحمی ست،باید قول بدهی که محکم باشی،که زود نشکنی،که وسیع باشی و تنها و سر به زیر و سخت.نـــه!تو نباید مثل مادرت خدای ِ احساس باشی،احساساتی که باشی یعنی قافیه را باخته ای،قافیه ی زندگی را می گویم. . .

عزیزکم،اسمت را نمیدانم،مهم هم نیست که بدانم،هر چه می خواهد باشد،مهم تویی که جان ِ دلمی . . . باید بدانی که اینجا توی دنیای ما آدم بزرگ ها،هر چقدر هم که حصار دور خودت بکشی و مثل مادرت پروانه ای باشی توی پیله ی تنهایی ات،باز هم کسانی پیدا می شوند که بخواهند بی بهانه سرک بشکند توی خلوتت،که بخواهند این حصار را بشکنند و پیله را پاره کنند،ساده نباش و گول ِ دوستت دارم هایشان را نخور.دلبندم!اینجا دوستت دارم تکیه کلام ِ خیلی هاست،نگذار دل بی هوا از دستت برود.

تا یادم نرفته باید بگویم قبل از اینکه بخواهند تلخ ترین جمله ی دنیا را برایت دیکته کنند،خودت کنار بکش،راهی را آنقدر جلو نرو که ته تهش،به بن بست که رسیدی،بهت بگویند: خانوم!این جاده یکطرفه ست،وارد جاده ی یک طرفه نشو.

میدانی،اینجا تو عزیز ِ دلی،مهم هستی،برای طرف ِ مقابلت خاصی،زیبایی،دوستت دارند،نازت را می کشند،پا پی ات می شوند،نمی گذارند غصه بخوری،می خندانندت،اما تا وقتیکه از دوست داشتنت مطمئن نشده اند،تا وقتیکه دلت را به دست نیاورده اند،تا وقتیکه اهلی ِ خودشان نکرده اند،مطمئن که شدند از بودنت و دوست داشتنت،دلت که لرزید،اولین دوستت دارم ها را به زبان آوردی،ناگهان تنهایت می گذارند و در خم ِ کوچه ناپدید می شوند،تو می مانی و یک دل ِ شکسته،تو می مانی و یک دنیا حرف و بغض،تو می مانی و یک دنیا خاطره،یک مشت حرف ِ خوب. . .

دخترم،دخترم . . . مگذار از پستوهای دلت باخبر بشوند،مگذار وارد تنهایی هایت بشود،آدم ها می آیند و عادت میکنند به بودنت،فقط عادت می کنند،حرف های خوب می زنند و برایت خاطره می سازند تا دلت را بدست آورند،بعد همان دل را مشت میکنند توی دستهایشان و هی فشار میدهند،آنقدر فشار میدهند تا بترکد از درد . . .یک روز اما بطرز وحشتناکی چشم باز می کنی و می بینی که نیستند،که رفته اند.

دخترم کاش تو مثل من بار نیایی،کاش تو هم همرنگ جماعت ِ روزگار خودت بشوی،یا دل ندهی،یا اگر هم دل دادی،وقتیکه رفتند و تنهایت گذاشتند،تو هم به سادگی گذر کنی،درست مثل عروسک های رنگارنگ ِ روزگار مادرت.این روزها عروسک ها همه جا پخش شده اند و دلبری می کنند،فرقی هم نمیکند برای که باشد اینهمه ناز و دلبری،این نشد،یکی دیگر،لحظه ای با این،لحظه ای با آن یکی،مهم اینست که یکی در لحظه لحظه های زندگیشان و توی روزهایشان باشد تا غرق شوند در دنیای پر شهوتشان،بین خودمان بماند،پسر ها هم اینجور دختر ها را بیشتر از همه دوست دارند،منظورم همین عروسک هاست،همین دخترهای عشق ِ چند ساعتی!چون اینجوری هیچ تعهدی در قبالشان ندارند و این درست همان چیزی ست که پسر جماعت دوست دارد!

دختر ِ خوب بودن یعنی بدبختی جانم،تو زیادی خوب نباش،منشین به پای درد ِ دل کسی،چون،چون یک مدت بعد کسی که یک روز باهاش درد دل میکردی،می شود درد ِ دلت . . . تا می توانی سنگ باش،با احساس بازی نکن و انسان باش جانم.وارد بازی ِ دوستت دارم ها نشو  اما،اما آرزو دارم اگر وارد بازی شدی طرف ِ مقابلت صاحب دل باشد،گرچه بعید است اما خوب امیدوارم حداقل اوی ِ تو،اهل دل باشد.

دخترکم،سعی نکن زیادی متفاوت باشی،که متفاوت بودن آخر و عاقبت ِ خوشی ندارد،مادرت را ببین،ببین که چطور غم ِ یک دنیا روی دوشهایش سنگینی میکند . . . 

عزیز ِ من یادت نرود:

* آدمها "عادت" میکنند به بودنها،خندیدن ها،خوش گذراندن کنار فردی خاص.کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی،عادت میکنند به تکرار این خاطرات ِ کنارت،عادت میکنند به بودنت.گاه میگویند :" دوستت دارم " تو جدی نگیر،آنها فقط عادت کرده اند.جمله ای میگویند برای ماندنت،برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان،عادت کرده اند همانطور که اگر بروی،تنهایشان بگذاری بعد از مدتی عادت میکنند به تنهایی؛به خندیدن بی تو،به ادامه دادن زندگی بدون حضورت.آدمها عادت میکنند . . .همه ی دوستت دارم ها جدی نیست لااقل "تــــو" جدی نگیر . . .

* پاراگراف آخر از خودم نبود،یک جایی توی نت پیدایش کرده ام.


+ لعنت به فـ ــ ــیس بـ ــ ــوک که آدمی را اینقدر از خانه اش دور میکند.اینجا چقدر خوب است،اینجا چقدر شبیه خانه های کاه گلی قدیمی ست،آدم آرام تر می شود،من اینجا را از پنت هاوس فـ ــ ــیس بـ ــ ــوکی ام بیشتر دوست دارم،اینجا میشود حرف دل را راحتتر زد. . .

+ دعا لازمم . . .حال من و دل خیلی خراب است دوستان . . .خیلی . . .

پاییز برگ ریز پر درد

و باز هم پــاییز،این پاییز لعنتی . . .

پاییز دو سال قبل،مرگ یکهویی پسر عمو

پاییز سال قبل،مرگ خاله جان

و

پاییز امسال،مرگ ِ خــــودم . . .

امشب و امروز بیصدا مُـــردم؛

نمی دانم رستاخیزم کی خواهد بود

.


از وبلاگ دوستم طبیب: (www.day-to-day.blogfa.com)

آخرین تیرم رو رها کردم؛خودم را هم . . .

وقتی تیری در تیرکش نداری،کمانت را زمین بگذار؛هر چند چالاک و زه آماده داری . . .

من دیگر نمی جنگم؛شاید روزی،کسی،مثل خودم،بی ساز و برگ منتظر کسی مانده. . .

رستاک نوشت،با تاخیر فراوان!

هووووم،از خیلی روز پیش ها دوست داشتم از رستاک بنویسم،از نمایشگاه،از حال و هوایش،امسال اما خواستم و نتوانستم،یک جورهایی مجبور بودم.

امسال بیشتر از همه ی سال ها،درگیر رستاک و کارهایش بودم،کارم و مسئولیتم از یک غرفه دار ساده بودن فراتر رفته بود،میشود گفت دوندگی ها از تیرماه و بعد از انتخاب شدن در شورای مرکزی آغاز شد،ماه رمضان های تشنگی و خستگی و کشدار و  جلسات و هم فکری ها و بحث ها و سر دردها،خانه رسیدن های هول هولکی و درست دم ِ افطاری،اوج دوندگی های مرداد ماه و اوایل شهریور،متر به دست گرفتن و اندازه گیری  در و دیوار عمارت شهرداری،پرسه های دخترانه مان در بازار سر پوشیده تبریز،انتخاب پارچه،کاموا و پولک،جمع کردن زود به زود بچه ها و تبادل نظر،اتوکد و پلن کشیدن ها،چیدمان،لیست کردن غرفه ها،صحبت کردن های تلفنی و هماهنگی با این و آن،عصبانیت ها در اوج آرامش ِ ظاهری،دوختن رومیزی ها و کلی خنده و شیطنت و نجواهای دسته جمعی ِ دخترانه،دلخوری های کوچک و و و تا رسیدیم به شهریور ماه،نمایشگاه ِ فوق العاده(به زعم خیلی ها) که شکر خدا با نتیجه ی بسیار خوبی هم به پایان رسید.

باید اعتراف کنم نمایشگاه را با خستگی ِ زیاد آغاز کردم،خسته بودم،جسما و صدالبته ذهنا،خوب اینکه سعی کنی خیلی ها را آرام کنی،اینکه لینک باشی بین خیلی ها،غر زدن های خیلی ها را بریزی توی خودت و ساکت باشی صرفا به این خاطر که کار خوب پیش برود جلو،اما گاها یک کوچولو هم خودت قاطی کنی!اینکه بخواهی همه را راضی نگه داری سخت بود اما خوب،تا حد خیلی زیادی توانستم.خیلی ها گفتنی،سوای کارهای شورا،کار محول شده ام را خوب انجام داده بودم و شنیدن همه ی اینها از بازدید کنندگان و دوستان،خوشحالم میکرد و انرژی جدیدی بهم تزریق میکرد،اینکه می گفتند فضای امسال ِ نمایشگاه خیلی شادتر است و حس خوبی را به آدمی القا میکند،خیلی خوب بود،اینکه ملت روزی چند بار روی تایل های رنگی رنگی بالا و پایین می رفتند و با پاهایشان شکل های جور واجور درست میکردند و کلی خوش به حالشان میشد،خیلی خوب بود،همه ی اینها یعنی اینکه ما،گروه دکور و آذین کارمان را تا جاییکه می توانستیم با همه ی مشکلات و سختی ها و وقت کم و جابجایی یکهویی مکان نمایشگاه و . . . خوب انجام داده بودیم.

روزهای نماشگاه خوب ِ خوب سپری میشدند،دیدن علی کوچولوی بی مو و اسمای رنگ پریده،بغض می آورد،اینکه آن بچه های مبتلا به سرطان هم حق دارند مثل بقیه ی بچه ها بلند بلند بخندند اما چندان نمی توانند،آدمی را اذیت میکرد.بهترین و به یاد ماندنی ترین فروشم،فروختن آویز شیشه ای باب اسفنجی به علی بود،وقتی علی اینور و آنور می رفت و هی میگفت: "خــــالا،به نولدی؟خــــالا به وئرمیسن آپارام؟" این خالا،خالا گفتن هایش قند توی دلم آب میکرد،یا لبخند پت و پهن ِ اسمای رنگ پریده،پشت غرفه ی فیوز و آینه خستگی ام را به یکباره از بین می برد.

اینکه یک آن کودک ِ درونت فعال شود و تو در اوج غلغله ی نمایشگاه،غرفه ات را بسپاری دست یکی و آرام و دزدکی با یکی از بچه ها بزنی بیرون و یواشکی روی پارچه،قلم در دست بگیری و نقاشی کنی،خیلی خوب بود.،اینکه روزی هزار بار توی آینه های میز جلویی ات گم شوی و دوباره از نو پیدا،خیلی خوب بود،چای های بوفه خیلی خوب بود،گل های سحر و سپید خیلی خوب بود،سالن عکس و آرامشی که داشت،خیلی خوب بود،درخت آرزو ها و دانه دانه ی آرزو هایی که فقط روز آخر توانستم بعضی هایشان را بخوانم،خیلی خوب بود،اینکه هول هولکی توی اوج ِ بازدید یکی دو تا از بچه ها را بکشی  کنار و بگویی این حرفها را تکرار کن تا ریکورد کنیم و از بلندگوها پخش کنیم،خیلی خوب بود،پیاده روی های بعد ِ نمایشگاه فوق العاده بود،پلی لیست ِ موبایلم با موزیک های لایتش وقتی از بلندگو ها پخش می شد،همه و همه خوب بود.

اما خوب،طبق قانون مزخرف و نانوشته ی هیشگی ام لابلای همه ی حس و حال های خوب،گند زدم به خودم،به خوشی هایم.دوست ندارم زیاد در این باره بنویسم فقط اینکه خیلی حس بدی بود شنیدن اینکه خیلی ها میگفتند،چت شده دختر یهویی؟؟؟چرا خوب نیستی؟تو که خوب بودی،خوب باش لطفا،لبخند بزن و . . . اذیتم میکرد اما فی الواقع دست خودم نبود،خراب بودم و خیلی هم زیاد ،ناخواسته توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم. . .

بعد از نمایشگاه،توی برزخی که بودم دست و پا میزدم و دوست نداشتم حرفی بزنم اما خوب وقتی کــــوثر می آید و می گوید بیا و رستاک نوشت بنویس،هول هولکی همین چند خط  می آیند و ردیف می شوند،خدا را چه دیدید شاید یک روز نشستم و یک رستاک نوشت خوب نوشتم،شاید البته. . .

* نتوانستم لینک بدهم،همینجوری این نوشته های رستاکی را هم می توانید از لینک های مستقیم زیر بخوانید هر چند باید یک رستاکی باشید تا همه ی این حس و حال های خوب را از نوشته ها بگیرید!

* رستاک نوشت فرزاد : http://lodos.blogfa.com/post/42

* رستاک نوشت کوثر: http://kosar2005.persianblog.ir/post/294

* رستاک نوشت حسام: http://hene.blogfa.com/post-271.aspx

* رستاک نوشت احسان: http://www.faniboy.blogfa.com/post-323.aspx


+ اینکه طی توفیقی اجباری،شب از خانه بزنی بیرون و لابلای کارهایی که باید انجام بدهی،پشت رل بنشینی و یکهویی باران ببارد و تو توی اولین شب ِ بارانی ِ پاییز پشت رل باشی و هی آرام آرام گاز بدهی و موزیک خوبی از ابراهیم تاتلیس پخش شود و باران دانه دانه بکوبد به شیشه،تو شیشه را بدهی پایین و باران بزند به سر و صورتت و خیس باران بشوی،اینکه بتوانی باران را از نزدیک حس کنی،حس خیلی خوبی دارد،خیلی خوب . . .

+ خدا جان؟چرا همیشه یک جای کار برای من می لنگد؟؟؟نــــه!واقعا چرا؟؟؟من آدم ِ این امتحان ها نیستم،خودت هم خوب میدانی.

+ لابلای شلوغی های کارهای رستاک،گفتند نتایج اعلام شده و من ارشد قبول شدم!اما اصلن خوشحال نشدم،از شما چه پنهان،شاید خریت کردم و مثل پارسال،امسال را هم نرفتم!دعا کنید آن اتفاق خوبی که می خواهم بیفتد،رخ بدهد تا من دوباره دانشجو بشوم!دعا کنید لطفا . . . 

+ کمی خوب تر هستم،به لطف دعای همه دوستان،به لطف ِ سفارش شیرین بانو،به لطف ِ نمازی که مـــها روز مولود ِ اما رضا برایم خواند،به لطف دوستانی که من را به کوه می برند،به لونا پارک می برند،به پیاده روی دعوتم می کنند تا حالم خوب تر شود،ممنون ِ همگی تان.

بعد نوشت: چند وقتیه یه پارچه تسلیت دیگه هم تو ورودی کوچه مون نصب شده،دلم میگیره هر موقع از پنجره میشینم به تماشای کوچه.توی این یکی دو سال گذشته،5 بار از این پارچه ها تو کوچه مون نصب شده،بدم میاد از این کوچه،کوچه ای که آدمای اصیل و قدیمش یکی یکی از بینمون میرن.صفای کوچه بن بست قدیمی با آدمای خوبش داره از بین میره،یه خونه دیگه هم خالی از سکنه شده اینجا.

چشم به راهتان نشسته ایم . . .



+ 10 صبح الی 7:30 عصر

و من گریه ام می گیرد . . .

باد پرسه می زند تا نان را از منقار تُرد گنجشکان برباید،

دختران ِ شالیکار پنهان می کنند دلهاشان را در سبد چای

و ما همچنان از مردگان ِ پیر،غول های جوانی می سازیم

و غول ها ی جوان را به قامت ِ مردگان پیر کوچک می کنیم تا همسنگ گور شوند.

باد پرسه میزند،

ماه چکه می کند از گلوی گنجشک

و مــــن گریـــــه ام می گیرد،

در این جغرافیای خسته ی بلاتکلیف

که دامن پرخارش را تا آخر دنیا کشیده است.

گریه ام میگیرد

نه برای رفتار متروک ابر

یا روزنامه های عصر

یا جمعه های دیوانه،

برای " تــــــنهایی "،

تعمید،

دانایی،

" عـــــــــشـــق "،

شـادمانی ِ از کف رفـــته،

برای ماهیان

با آن پوست ِ پولک پولکشان

که به رود خانه نیامده اند

و برای هر آنچه به زندگی پیوندمان میدهد.

حالا تــو سبب گریـــه ی مرا میدانی

و میدانی که هیچ چیز به قدر خـــنده هــای تو،

نوزاد ماهیان

و گلی که به سپیده دمی می شکفد،خوشبختم نمی کند . . .

لینک ِ دانلود و پخش ِ آنلاین(قویا توصیه میکنم بشنوید):

http://www.iransong.com/g.htm?id=22928

+ تـــو،مخاطب خاصی ندارد!


+ آنشرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه: آنه!تکرار ِ غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت . . .

شب که میرسد از کناره ها . . .

دراز کشیده ام توی رختخوابم و به زور به خودم تلقین میکنم: بخواب،دختر جان بخواب.زودتر بخواب که برای آخرین سحری ِ امسال پر انرژی و زودتر از هر روز بیدار بشوی اما دریغ از ذره ای خواب! توی همین کش و قوس ها  صدایی به گوشم میرسد گوشهایم را تیزتر میکنم،حسی بهم میگوید بلند شو،،بلند میشوم و میروم پشت پنجره می ایستم.چند خانه آنطرف تر،صدای همخوانی چند جوان می آید:

"بو قالا داشلی قالا،چینقیل لی داشلی قالا،قورخورام یار گلمه یه گوزلریم یاشلی قالا" * صدا اوج می گیرد،همانجا می ایستم و گوش میدهم،داشلی قالا تمام می شود و ترانه آذری دیگری را می خوانند و دیگری را و دیگری را،حس خوبی دارد شنیدن این همنوایی شبانه،برخلاف بقیه فکر نمیکنم صدایشان این وقت ِ شب مزاحم باشد.هوس ِ کوه و همخوانی بچه ها را می کنم.میخکوب شده ام دم پنجره،موزیک های اصیل آذری در دل شب،وای که چه لذتی دارد.

گربه ای توی کوچه با ناز راه میرود؛

باد برگ ِ درخت های حیاط ِ باغ مانند ِ  همسایه را تکان میدهد

و زلف های من را نیز همچنین!

از خانه ی بغلی صدای جیغ پسرک یک ساله ی همسایه می آید؛

باد به صورتم می کوبد؛

دستهایم را توی جیبم مشت میکنم؛

کمرم را راست میکنم وقوز نمی ایستم؛

زل میزنم به آسمان و یکی یکی ستاره ها را می شمارم؛

صــدای  پسرها از گوشـــهایم به عمق وجودم رسوخ میکند؛

باد لای موهایم می پیچد و موهایم را بالا می برد؛

صورتم یخ میکند؛

چقدر شب خوبی ست و من چقدر پرم از حس های خوب.

بغضم را یواشکی قورت میدهم . . .

اصلن زندگی شاید درک همین لحظه ها و همین چیزهای کوچک باشد؛

و منی که همچنان ایستاده ام لب ِ  پنجره . . .


* این قلعه،قلعه ی سنگی ست و پر از سنگلاخ و شن و ماسه.هراس دارم که یارم نیاید و چشم هایم اشک آلود بمانند!



+ تیتر این پست شعری ست از حسین منزوی،با صدای همایون شجریان هم بشنوید خوبتر می شود.

+ طــاعاتتون قبول،عــیدتون پیشاپیش مبارک.امسال یکی از بــهترین رمـــضان های همه ی سال های عمرم بود.دعــا،سکوت،نــیایش؛قرآن،شیطنت های طــاهـای ِ یک ساله  ی من و کارهای گروه رســتاک ِ مان.

لـــیلة الــقدریه

نشسته ایم توی مسجد،شب قدر است،یک نفر آن طرف تر از من دختر هفده هجده ساله ی همسایه نشسته،همه غرق راز و نیازند و تمنا،این وسط من دارم مثل ابر بهار های های می بارم،سمفونی گریه هایم گاه اوج می گیرند و گاه ضجه می شوند و گاه خاموش. . .الهی و ربی،من لی غیرک . . .؟ جز تو من که را دارم خدای من؟همین چند کلمه مدام توی مغزم می چرخند و رژه می روند،چادرم را که جمع و جور میکنم،نگاهم به دختر همسایه می افتد.

امسال کنکور داده و قرار است یکی دو روز بعد نتایجش را اعلام کنند،لابد الان دارد به این فکر میکند که کاش رتبه اش خوب شود تا بتواند رشته و دانشگاه دلخواهش را انتخاب کند،حماقتی که همه در آن سن و سال انجامش داده ایم!این فکرهای مزخزف و بیخود!دختر همسایه توی آن تاریکی همچنان زل زده به من،چشمهای اشک آلودم را که می بیند،خجالت میکشد و آرام سرش را می اندازد پایین اما من در بطن آن نگاه،پی می برم به نگاه و ذهن  پر سوال و گنگش،می توانم حدس بزنم از مغزش چه ها دارند عبور میکنند که آنطور گنگ و مات خیره شده بود به من و گریه هایم.

حتما با خودش می گوید:این دختر چه مرگش است که اینطور دارد زار میزند،نکند خوشی زده زیر دلش؟!دختری که همیشه لبخند دارد و اینهمه آرام است،دختری که توی مجالس رقص و دلخوشی قشنگتر و بیشتر از همه می رقصد و پای ثابت همه ی خنده هاست،دختری که اگر آهنگ ِ آذری بگذارند آذری می رقصد و اگر موزیک فارسی باشد،کمرش آن همه قر دارد!دختری که هر وقت بخواهد و هر جا دوست داشته باشد می تواند تنهایی سوار ماشین بشود و  پایش را روی پدال گاز فشار دهد و برود پی خوش گذرانی،دختری که اگر پای خنده بیفتد،چیزی کم نمی گذارد از خندیدن و خنداندن دیگران،دختری که به گفته ی بقیه اینطور قشنگ و دلنشین جوشن کبیر میخواند و اینطور رابطه اش با خدا جفت و جور است، چه لزومی دارد اینهمه اشک داشته باشد؟!اما خوب لابد او هم مثل همه هیچ وقت نفهمیده که نباید متر بدست گرفت و از روی ظواهر نشست به اندازگیری خوشی های آدم ها که نشست به واکاوی درونشان.قطعا او هم مثل هیچ کس نفهمیده که این دختر همیشه ی خدا،بعد ِ همه ی عروسی ها و تولد ها و جشن ها،بعد ِ همه ی آن رقص و خنده و خوشی ها می چپد توی اتاقش و اشک میریزد و اشک میریزد و اشک،که هیچ کس هیچ وقت ندانسته داشته از درد به خود می پیچیده و قر کمرش قر دردهایش بوده و بس اما همیشه به اشتباه گفته اند که چقدر قشنگ می رقصی،که لابد او هم نفهمیده حزن توی صدایش موقع جوشن کبیر خواندنش حزن دلش بوده که آنطور حرف به حرف دعا را برای بقیه دلنشین کرده،که ندانسته او همیشه دارد همه ی عصبانیتش را روی پدال گاز ماشینش خالی می کند. . .

حتما،حتما دارد این ها را توی مغزش بالا و پایین میکند با یک سری خزعبلات دیگر که اینطور عاقل اندر سفیه نگاهم میکند و همه ی زندگیم را ریخته روی دایره و میگوید دختره ی دیوانه خوشی زده زیر دلش،چه میدانم شاید هم اینطور فکر میکند که من دل به کسی داده ام و در فراقش اینطور زجر میکشم که به واسطه ی سن و سالش این محتمل ترین فرضیه می تواند باشد ولی خوب بیچاره نمی داند که این حرف ها برای سن و سال من دیگر خیلی دیر است،نمیداند که زندگی ِ بیرحم آدمی را سنگ میکند و بی احساس،آن قدر که دیگر به همه ی دوست داشتن ها و دوستت دارم ها و محبت ها شک کند.

یواشکی نگاهش میکنم،باز هم نگاهش را می پاشد روی صورتم،چادر شبم را روی سرم می کشم،صورتم را قایم میکنم و مچاله می شوم در خودم،تمامی دنیایم خلاصه می شود زیر همین چند متر سیاهی،چیزی از دلم می گذرد: یا رفیق من لا رفیق له . . . ای رفیق ِ آن کس که رفیق ندارد . . .


+ چو تخته پاره بر موج،رها رهـا رهــــــا من . . .

+ خوبم الان :)

No Title

و گاهی،لــحظه های ســــکوت

پــر هیاهو ترین دقـایق زندگی هستند

مــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهیم بـگوییم ولی نــمی توانیم بگوییم . . .یا اصلا نمی خواهیم بگوییم . . .

.

.

.

+ گاهی یعنی همین الان.گاهی حتی بعضی ها ارزش حرف های بد را هم ندارند،کافیست سرت را بچرخانی سمت آسمان،سمت خدا.با اینهمه اما غمگین شدم،غمگین . . .

+ آنگاه که غرور کسی را له میکنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوش ات را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،آنگاه که خدا را می بینی ولی بنده ی خدا را نادیده می گیری،میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان بلند می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟!!!

+ و خدا ايستاده،پشت پنجره تنهاييم. . .و نگاه می كند گاه،به ابهت رنجی كه در درونم می لولد . . .

+ بی اشک گریستن،بدترین حس ِ دنیاست  . . . بی اشک گریستن و بغضی لعنتی . . .

ب ی س ت ُ ش ش س ا ل گ ی

روزها چه دیــر می گذرند

و

ســال ها چه زود . . .

و من هنوز هم نمیدانم هر سال که می گذرد،یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم . . .

بیست و شش ساله شدیم به تاریخ ِ هیجدم خرداد.عمر دارد مثل برق و باد می گذرد و من سال به سال از حال خود و دل غافل تر می شوم . . .

ولی این وسط وقتی منیجر برنامه کوچک و خیلی خصوصی شب تولدت میشود مریم ِ یازده ساله،دختری که با گفتن جمله ی: " عمه جون چند بار بگم تو بهترین عمه ی روی ِ کره ی زمین هستی" قند توی دل آدمی آب میشود،آن وقت است که هر جور هم تلخ باشی،ناغافل لبخند از ته دل می آید و می نشیند توی چشمها و صورتت،آن وقت است که آن شب می شود بهترین مراسم همه ی سالهای عمرت،آن وقت است که از ته دل می خندی،شده حتی برای چند ساعت . . .

+ سپاس از محبت همه ی دوستان بابت تبریک،چه خوب که هستید و من دارمتان.

بعد نوشت: آدم از یک جایی به بعد دیگر بزرگ نمی شود،پیر می شود.

گ ی ج م

مثل مــاهی که به مـرداب بیفتد،گـیجـم

مـثل قلاب که در آب بیفـتد،گیجم

مــثل یک بــچه کـه از تــاب بــــیفتد،گیجم . . .

شعر:احسان افشاری


+ دلم فریاد می خواهد . . .

+ Bazen kimseyle konuşmak istemezsin

+ کس نخارد پشت من،جز ناخن انگشت من.

عَطر ِ گل ِ یــاس

بهاری که در آن کسی نباشد تا یکهویی و بی مقدمه زنگ بزند و بگوید: "عصر چه کاره ای؟بیا همدیگر را ببینیم"،که بهار نیست.

اردی بــهشتی که در آن یکی نباشد برایت یک دسته یــاسمـن بنفش و سفید از حیاط خانه شان،خانه ی مادر بزرگش یا چه میدانم از یک جایی بچیند و آن عصر خوب،یاس ها را بگیرد جلوی صورتت و تو گل ها را بغل کنی،جیغ آرامی بکشی و ذوق زده مست بشوی از عطر یاس که اردی بــهشت نیست!

یاد روزهای دبیرستان بخیر . . . آن وقتها دسته دسته یاسمن هدیه میگرفتم از دوستان ِ خوب و جانی.چند سالی می شود که کسی برایم یاسمن نیاورده،بی بهانه و بی واسطه از دل . . . امسال دلم اما بیش از همیشه یاسمن می خواهد.

کاش یکی بود که من و دلم را مهمان ِ یک دسته یاس می کرد،یاس ِ بنفش و سفید ِ دوست داشتنی . . .



+ یه احساس ِ شیرینی دارم انگار!

+ بعد نوشت: دکتر نیستم اما برایتان 10 دقیقه راه رفتن روی جدول کنار خیابان را تجویز میکنم!تا بدانید "تعادل" چیز مهمی است اما دیوانه بودن قشنگ تر است.

+ بعد نوشت 2: لعنت به کسی که دلخوشی های کوچیک رو هم از آدم می گیره،امروز دقیقا یک ماه شد.الله پیس آداما لعنت ائلسین :|

در این بـهـار . . .


+ در این بـهار ای صـنم بـیا.

.

.

.

+ بــــازم بـارون زده نــم نــم . . .

بهاریه

بهار پشت در ایستاده،بهاری که سبز می پنداشتمش و سخت امید داشتم به خوب بودن،اما یکهویی دلهره آمد،درد آمد،طوفان رسید و آرامش را بر هم زد،دلشوره و درد لعنتی آمد و گند زد به همه ی حس و حالهای خوب،به حس و حالهایی که صرفا برای دلخوشکنک نبودند و میشد و شد که باهاشان واقعا و به معنای واقعی کلمه زندگی کرد،بعد از آن روزها و حس و حالهای گنگ و بد اینک من رسیده ام به حسی آرام و خنثی،رسیده ام به بی خیالی به بی احساسی محض!بد است که آدم فکر کند دارد سنگ می شود،بد است که بهار نتواند آدمی را مست کند!

بهار در آستانه است و من نه در تقلای انتقال زورکی حس و حال نو شدن به درونم هستم و نه زیاد غمگین و سرد و پوچم،گرچه گاهی عقم می گیرد از خنده های بیخودی این مردم،این شعارهایشان،این برنامه های کلیشه ای تلویزیون که به به و چه چه،چقدر همه چی آرومه!یا دیدن این آدمهای مثلا دلخوش کوچه و بازار.گاهی اوقات که اینها را می بینم دوست دارم همه ی حس و حالهای مزخرف و بیخودی و  امیدوارانه شان را نیابتا بالا بیاورم و بگویم هی!زیادی شلوغش نکنید،الکی خودتان را گول نزنید!اگر بنا باشد سالی خوب باشد،خوب می شود،اگر قرار باشد اتفاق بزرگی بیفتد،نه یکی که چند تا چند تا هم می شود که بشود،فقط کافیست آن بالایی بخواهد حالا تو هی بیا و بگو که امسال حسم می گوید سال خوبی است و فلان،که حس های اکثر ما آدمها همیشه ی خدا غلط از آب در آمده اند!

سال نو می شود و من حال ِ نو می خواهم . . . خدای من می شنوی؟حال ِ نو می خواهم!اگر هم صدای من را آرامتر میشنوی لااقل صدای این دوست های خوب و جانی را بشنو که قرار است دعایم کنند!!!

موقع سال تحویل برای حول حالنای من هم دعا کنید،زیاد هم دعا کنید . . .

سال نو مبارک شما . . . 

+ امسال دومین سال پی در پی است که قرار است در سوگ یکی از عزیزان از دست رفته،روز عیدی را پذیرای مهمانان باشیم و بنشینیم در مجلس ِعید سیاه ِ(دقیقا نمیدانم معادل فارسی "قره بایرامی" خودمان این میشود یا نه!) عزیزان ِ دل :|

+ فی البداهه نوشتم و هیچ فکر نکردم در مورد صحت و دقت جمله و فعل و فاعل،اگر بد بود و غلط به بزرگواری خودتان ببخشید.

دورها . . .

در دل من چیزی ست

مثل یک بیشه ی نــور

مثل خواب دم صبح

و

چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بــدوم تا ته دشت،بروم تا سر کـوه

دورهــا آوایی ست که مــرا می خواند . . .که مرا می خواند . . .


+ یه روز ِ خوب میاد،مطمئنم.

+ هر چیز که در جُستن ِ آنی،آنی.

+ من چه سبزم امروز و چه انداره تنم هشیار است.

+ کاشکی آرامش این روزهایم،آرامش قبل از طوفان نباشد . . .

+ آن‌ها به من می‌خندند،نمی‌دانند که من بیشتر به آن‌ها می‌خندم! (صادق هدایت)

+ و من یک روز زمستان را سر افکنده خواهم کرد،میدانم،میدانم.که من معتقدم به همه ی بهارهای پیش رو . . .

+ وقتیکه پشت تلفن گفتم:حیف که من خواهر ندارم تا تنها نباشم،بعده چند ثانیه مکث یهویی گفت: "به من نمنییَم؟!من سنین باجین." دلم یه جور ناجور خوش شد،بـــله!یعنی یه همچین برادر زاده ی ناقلا و فسقلی و دوست داشتنی ای داریم ما که این حرفاشم واقعا با کاراش نشون میده!یکمم که بزرگتر شد حتما میگم که بیاد این طرفا.

+ چقدر خوبه دونستن اینکه یکی از ته تهای دلش بخواد که خوش باشی،که خوشبخت بشی،که دلت همیشه بخنده،که بگه همیشه به شوهرم میگم باید توی زندگی بهترین ها نصیب این پری ِ ما بشه!چقدر خوبه دوستای خوبی دور و برت باشن که دعاشون و آخر همه ی حرفاشون خوشی و آرامش لحظه هات و حال و آینده ت باشه،اصلن شاید اینهمه آرامش ماحصل همون دعاهاست. . . :-)

. . .

من از پــروانه بودن ها،

من از دیــوانه بودن هـا،

من از بازی ِ یک شـعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان ِ پــروانه نمی ترســم؛

مـن از هـیــچ بـــودن هـا،

از عـشـق نــداشـتن هـا،

از بــی کسی و خــلوت انسان ها مـی ترسم . . .

No Title


امروز کشف کردم که برای چشیدنِ طعم ِ دلخوشی های کوچک شاید نباید راه چندان دوری رفت؛

امروز کشف کردم که حس های خوب می توانند درست در چند قدمی آدمی باشند؛

امروز کشف کردم که پارک چند متر آن طرف تر کنار خانه،برخلاف تابستانهای شلوغ و تهوع آورش،چقدر زمستان های خوبی میتواند داشته باشد؛

امروز کشف کردم که عصرهای این پارک،با سمفونی قارقار کلاغ ها و با سوز باد سرد و با چاشنی " تو ای پـری کجایی " حسین قوامی چقدر می تواند دنج و دلنشین باشد؛

امروز کشف کردم که میتوان عصرهای زیادی را فارغ از هرگونه دغدغه ای در خلوت آنجا به سر کرد و لذت برد؛

امروز کشف کردم که شال و کلاه کردن در این بیداد ِ سرما ارزشش را دارد،ارزش اینهمه آرامش را!

امروز کشف کردم که حلقه زدن دستهای یخ زده دور لیوان داغ کافی میکس بعد از آن همه آرامش و سرما،چقدر می تواند دلچسب باشد؛

امروز کشف کردم که دلخوشی ها کم نیست،کافی ست کشفشان کنیم این چیزهای کوچک اما قشنگ را . . .


+ باز هم من و این بهمن های لعنتی پر استرس،کاش امسال آخرین سال تجربه ی اینهمه استرس باشد.

+ کلی فکر توی سرم هست که شبها نمی گذارند بخوابم،کاش بتوانم حداقل چند تایشان را عملی کنم.

+ چقدر زیاد این قالب رو دوست دارم،حس میکنم اینکه این کنار وایستاده خود ِ خودمم!

+ ایضا با اون کلاغ تنهای تو عکس احساس همذات پنداری می کنم!کاش کلاغ بودم و پرواز آغازی بود برای رهایی. . .

+ زمستان امسال هیچ دلچسب نیست،فی الواقع زمستان بی برف که زمستان نیست،از زمستان سرما خوردگی اش را با خود یدک کشیدیم،همین و بس.

+ دعا لازمم دوستان . . . زیاد . . .

یک جرعه آرامش

سرازیری را که پایین می رویم،دست مادر را محکمتر می گیرم مبادا پایش لیز بخورد.هنوز نرسیده به سر پیچ،همان بوی آشنا می آید.فس فس کنان دماغم را بالا می کشم،دهانم را باز میکنم و اجازه میدهم ریه هایم پر شوند از این عطر خوش.

از وقتی خودم را شناخته ام و از وقتی یادم می آید،هر سال روز قبل از اربعین آرد و شکر نذری را توی دستهایم می گرفتم و آن همه پله را یک نفس بالا می رفتم،حتی آن روزهایی که لاغر مردنی و کوچک بودم به اصرار،همه نذری ها را خودم بر می داشتم و تنهایی بالا می بردم.

دم در که میرسیم یک چیزی گلویم را قلقلک می دهد،چیزی شبیه بغض.امسال اولین سالی است که سید خانم دیگر نیست اما بساط حلوا پزانشان همچنان پا برجاست ولی خوب،واضح است که خانه بی او هیچ صفایی ندارد.

حیاط نه چندان بزرگ،به رسم هر سال و همیشه پر است از زن ها و بچه ها،هر کسی با یک نیتی به اینجا می آید و معمولا دست خالی هم بر نمی گردد.بوی اسپند با بوی آرد های داغ شده قاطی شده و همه ی حیاط را عطر آگین کرده،یکی دعا می خواند،یکی بلند بلند صلوات می فرستند،آن طرفتر چند زن سر اجاق ها آردها را با روغن توی تشت ها تفت می دهند،وای که چقدر این حیاط ساده و بی ریاست و پر از آرامش.دختر بزرگتر سید خانم زود زود برایش فاتحه می خواند.جلوتر میروم و یکی از آن قاشق های چوبی بزرگ را دستم میگیرم،امسال یک جوری ام،انگار یکی مدام دم گوشم زمزمه میکند امسال هر دعایی کنی،قرار است مستجاب شود.آرد ها را توی روغن تفت میدهیم،یکی با صدایی دلنشین کنارم دعا میخواند،من آرام زیر لب تکرارش میکنم،یک آن آرزوهایم از ذهن و دلم می گذرند،در این همهمه دلم قرص تر می شود،آرام می گیرد،همین برای من بس است،چند جرعه آرامش.برای چند لحظه چشمهایم را می بندم،من هستم و خدا . . .

سعی میکنم تا می توانم این بوی خوش را توی دماغم جمع کنم و بعد قورتش بدهم برود پایین تر،برود و توی تک تک سلول های بدنم جا بگیرد.راستی باید یادم نرود رفتنی حلوا بگیرم برای مریضی که سفارش کرده،من حلوا ببرم و او دعایم کند . . .

چقدر این حس های خوب،خوب اند!


+ این روزهایم پر شده از حضور یک عروسک،عروسکی که نفس می کشد،می خندد،با چشم هایش حرف میزند،روزها و لحظه هایم پر شده از حضور طاها،شش ماهگی شیرینی را دارد می گذراند و منی که شیفته خنده ها و چشم های جذابش شده ام!

+ خداوندا مرا آن ده که آن به . . .

+ کیستم؟یک تکه تـنهایی!

اون یه فرشته س  خدا . . .

خیلی تلخه یکی که خاطرش خیلی عزیزه،جلوی چشمای آدم زجر بکشه و دنیای به این بزرگی بشه براش قفس،که نتونه حرفی بزنه،که نتونه کاری بکنه،که تو خودش مچاله بشه،که هی بغضش رو قورت بده یواشکی،که چشماش پره اشک بشه ولی نزاره اشکا سر بخورن روی گونه هاش،که خیلی ضعیف باشه،که بترسه،که تو سری بخوره . . .

بدتر از اون اینه که از دست توام هیچ کاری بر نیاد،فقط بتونی بشینی و غصه بخوری،یا هر از گاهی دزدکی بشینی و به حرفاش گوش بدی،و بعده هر سری حرف زدن،بغض بچسبه به گلوت و ولت نکنه.

امشب بازم بعد اون حرفا،اون بغض لعنتی چند ساله اومده سراغم،نمیشکنه،خفه م میکنه . . .

چرا من نمی تونم کاری بکنم؟؟؟

لعنت به آدم بد،لعنت به کسی که ظلم میکنه و نمی ترسه

خدا . . .؟ تا کی؟مگه اونو نمی بینی؟ صبرت چقدر زیاده . . .داره داغون میشه،داریم داغون میشیم . . .

هوس ِ قمار ِ دیگر

خنک آن قمــار بازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هــیچش الا

هـوس ِ قمــار ِ دیـگـر . . .

.

.

.

بعد از گذشت حدود یک ماه،دوباره برگشتم سر جای اولم،نه قبولی در شهری دور توانست خوشحالم کند و نه کار.خالی از هر دواَم و در سر هوس قماری دیگر . . .

من ساخته نشده ام برای اینکه خانم مهندس خطابم کنند و من تدریجا گم شوم توی بازی کثیف پول و مقام و زیر آب زنی،من ساخته نشده ام برای کار کردن در جوی خشن،برای مرد گونه بودن،من روحی دارم از جنس زن،این روح لطافت دارد و نمی تواند سفت و سخت تر از اینی شود که هست.این مدت روحم آنقدر به عذاب درآمد که تو گویی مجسمه سازی ظریف را برده باشند و نشانده باشند پشت دستگاه تراش تا آهن و فولاد را تراش دهد،شاید بتواند تراشش دهد اما در گذر روزها روحش هم ذره ذره تراشیده می شود،روحم داشت مریض می شد . . .قید همه چیز را زدم و از نو پر شدم از خالی،شاید بقیه توی دلشان بگویند دختر،دیوانه است،کار مرتبط با رشته در این آشفته بازار بیکاری،حقوق نه چندان بد،آینده خوب،شرکتی معتبر و چه و چه و چه،اما هر چه باشد این حرفها فعلا برایم مهم نیستند،مگر نه اینست که کار میکنیم تا از زندگی لذت ببریم؟!

شاید اینبار هم بعد از چند سال درست مانند مورد قبلی حسرت فرصت از دست رفته را بخورم و بگویم اشتباه کردم،نمیدانم،شاید . . .

میشود خواست که دعایم کنید کسی بشوم که میخواهم،که اصلن باید باشم؟!

هیـــم . . .عنوان ندارد!

نمی توانم شاعر باشم
کسی که باران را دوست ندارد
کسی که دلش از پائیز می گیرد
کسی که با سیاه ترین عینک به دیدار آفتاب می رود
کسی که از قدم زدن، " تنــها " بودنش را دوست دارد
کسی که در نوشته هایش فقط شب دارد
نمی تواند شاعر باشد

و

نمی توانم عاشق شوم
کسی که عشق را در خواب می بیند
عشق را از پشت دیوار می بیند
کسی که می نویسد
در عشق های پنهانی شهوتی هست که در عریانی هیچ هوسی نمی گنجد
چگونه عاشق می شود کسی که خود را رهــا،رهـــاتر،رهـــاتریــن می بیند؟

شاید نقّاش شدم
گوشه ای دور از آدمها بنشینم
و برایشان ماه را بکشم
و مهتاب را
و بهار را
و گلدان های پر از گل
و صورتهای پر خنده
و آغوش های باز
آری آغوش های باز
دستهای مهربان
و لبانی پر بوسه


" نیکی فیروز کوهی "

+ در گذر روزها و پس از مدتهای مدید،دلنوشته ی نیکی فیروز کوهی عجیب به دل نشست.هر وقت در جمعی شاعرانه قرار می گرفتم و یا عزیزی شعری میخواند و دوستی سروده اش را برایم زمزمه میکرد،چیزی ته دلم شروع به گرم شدن میکرد،چیزی شبیه افسوس،چیزی از جنس حسرت.اینکه چرا حس لطیفی را در دل کشتم؟حسی از جنس دلنوشته و شاید گه گاهی شعر،اینکه چرا دیگر نتوانستم دزدکی توی دفتر آبی رنگ برای خــودم و برای دلــم، "با دلـم" بنویسم؟

یاد چند خطی از نوشته ی سه سال پیش خودم افتادم:

شاید اگر به بهارهای پر شکوفه ی پیش رو معتقد بودیم

هیچ گل ِ احساسی پژمرده نمی شد

شاید اگر دلها از جنس سنگ نمی شدند

هیچ شاعری،شعرش ته نمی کشید . . .

.

.

.

رها تر از هر زمان ِ ممکن ام این روزها . . .


+ امروز بعد از مدتها مجبورا رفتم بیرون،پاییز ِ امروز ملموس تر بود،قطره های باران،سوز هوا،زردی برگها.امسال اصلن دوست ندارم پاییز را ببینم و یا دل بدهم به درختها و برگهای زرد و صدای خش خش برگها، این روزها خودم را توی خانه مشغول میکنم ولی خدا را چه دیدی،شاید یکی از همین روزها،دوربین را برداشتم و رفتم بیرون!امروز باز هم از پشت شیشه های باران زده ی تاکسی،نشستم به تماشای آدمها،دوست دارم این کار را،زیاد. . .

+* ?Bir insanı sevmek mümkün mü sence
.İyi tanımadığınız biri ise belki
Ben insanlari pencereden seyretmeyi severim

* دوست داشتن یکی از نظر تو ممکنه؟
برای کسیکه خوب نمیشناسیش،ممکنه.
من تماشای آدمها رو از پشت پنجره دوست دارم.

+ میدونی چرا زن ها زود پیر میشن؟چون عروسک بازیشون هم جدیه،روی عمرشون حساب میشه،از دو سالگی مادرن،بعد مادر برادرشون میشن،بعد مادر شوهرشون میشن،باباشون که پا به سن میزاره،ازشون پرستاری یه مادر رو میخوان،گاهی وقتا حتی مادر ِ مادرشون هم میشن
گزیده ای از فیلم باغ های کندلوس( اگر دوستی این فیلم رو داشت،خوشحال میشم ببینمش!)

+ خوشبخت باشی یکی از بهترین رفقا،دو سال پیش که داشتم رو تخت با کمر درد و زخم های دلی ِ نارفیق ها دست و پنجه نرم میکردم و وقتیکه دور و برم یهو خالی شد،تو بودی و پر رنگ هم بودی،حتی قبل ترش هم بودی و تا امروز هم هستی،و تو هیچ وقت ندونستی میس کال های هر شبت چقدر لبخند میاره رو لبام،دلم قرصه که همیشه هستی،دیروز براتون کلی دعا کردم،خوشی سهمتون دختر.

+ ما اینجا،تو شهر،تو خونه خودمون و بغل بخاری هامون به فاصله چند کیلومتر از اونجا سردمون شده،زلزله زده ها . . . ؟میدونم که اوضاع خوبی ندارن،سرما،بی خانمانی و،و،و . . .خدا . . .

فـقط نـگاه می کنـم . . .

جمعه روز سختی بود

از صبح سر خاک این و آن رفتن

و تا پاسی از شب درگیر مراسم دو عزیز بودن.

سخت است  که در یک روز

هم صاحب عزای سالگرد پسر عمو باشی

و

هم مراسم اولین جمعه ی خاله.

چقدر اشک داشت جمعه. . .

خستگی توی تنم موج میزند،

روحا خسته ام و امروز خسته تر هم شدم با سر درد و بی حالی و نوسانات فشار خون مادر . . .

حاصل ظاهری آنهمه پریشانی و حال بد ِتنها چند ساعت ِ اولیه ی آدینه روز

شد تبـخالی روی لب،

هنوز ساعت 12 ظهر نشده

و هنوز وقت رسمی عزاها نرسیده!

با این وجود و با لمس اینهمه درد و اینهمه مرگ،هنوز ایستاده ام،شده حتی به سختی.


+ . . .Dunya da ölumden başkası yalan

+ کنار ما باش که مـحزون،به انتـظار بـهاریم . . .

+ چــو تخـته پـاره بـر مـوج،رهـا رهـا رهــا مـن . . .

+ یک دست در جیب چپ،دست دیگر در جیب راست،این اندوه ِ آشنا،تصویر پائیز است.

+ من کلی اس ام اس جواب نداده و زنگ نزده دارم،ببخشید که حس و حال جواب دادنم نیست فعلا.

+ نگرانش هستم،افسردگی رخنه کرده توی تک تک سلولهای وجودش.دخترک هنوز دو سه سالی هم از من کوچکتر است.چه چیزی میتواند به این حال و روزش انداخته باشد؟عشق آیا؟؟؟!

+ من از چند سال پیش از پائیز متنفر بودم،پارسال خواستم باهاش دوست شوم،نخواست.امسال باز هم خواستم و نخواست.اصلن من دیگر قصد ندارم با پائیز دوست شده و دوستش داشته باشم،هیچ وقت.

انــارها. . . بـاران و تـویی که دیـگر نیستی. . .

هر کسی در زندگی اش خانه ای دارد از جنس امید،از جنس صمیمیت و از جنس مهر.خانه ای که توی آن پدر بزرگی باشد و مادر بزرگی،خانه ای که گاه به گاه سفره ای در آن پهن شود از این سر اتاق تا آن سر اتاق،تا همه ی دختر ها و پسرها و عروس ها و داماد ها و نوه ها و نتیجه ها کنار هم باشند،خانه ای که حیاط داشته باشد و  باغچه و گل و درخت و میوه و سبزی،که بشود وقتی دلت تنگ شد،رفت و عطر  زندگی را لابلای آجرهایش و توی خاک آب پاشی شده ی باغچه اش استشمام کرد.

اما من هیچ وقت نتوانستم معنای پدر بزرگ و مادربزرگ را درک کنم،که دو تای آنها قبل تر از من رفته بودند و یکی که قبل از آمدن من بخاطر غم و غصه ی بی حد و حصر فوت بد موقع و خیلی زود دائی بهروزم داشت با فراموشی دست و پنجه نرم می کرد و تا من بتوانم او را بشناسم،رفت و در خاطرم نماند.القصه مادر بزرگ برای من تنها یک بک گراند کم رنگ از پیرزنی مهربان است که دارد از توی کمدش برایم آجیل میدهد،برای منی که 3 یا 4 سال بیشتر ندارم،مادر بزرگ و پدر بزرگ برای من فقط در همین تک صحنه ی خیلی کم رنگ خلاصه شده اند و بس و همیشه ی خدا این حسرت با من بوده و هست که چرا هیچ وقت نشد من هم طعم داشتن مادربزرگ و پدر بزرگ را بچشم،که تا می توانم نازشان را بخرم و آنها بلند بلند دعایم کنند و قربان صدقه ام بروند و من دزدکی دلم غنچ برود از آنهمه حال خوش،که گاهی وقتها که از همه ی دنیا خسته شدم،بروم و خودم را لای خاطرات و حرفهای آنها قائم کنم و شده حتی برای چند ساعت،خوش باشم و " زنده گی"  کنم.هیچ وقت نشد و اینها حسرتی شدند همیشه بزرگ و همیشه تازه برای من.که هر وقت کسی گفت "امشب خونه ی مامان بزرگم اینا مهمونیم" حس کنم که چیزی ته دلم گم شده،که چیزی کم دارم.


ادامه نوشته

چیزهای کوچک

ما زنها خیلی خوشبختیم چون برای وقت دلتنگی آرایــش کردن را داریم،

کوتاه کردن و رنگ زدن موها،سـایه کشیدن روی پلــک ها . . .

که هر چقدر سایه تیره تر و  پر رنگ تر بود یعنی دلتنگ تریم.

ما زن ها خیلی خوش به حالـمان است چون گوشــواره داریم،

که حتی میتوانیم مثل فـروغ از دو گیلاس سرخ همزاد هم گوشــواره بسازیم.

که میتوانیم دامن چیـن چیـن رنگ به رنگ بپوشیم

و

با صدای غمگین جوانی های گوگوش برقصــیم.

ما با غـــم هم میرقصیم. . . ما  . . .


برای شین . . .برای دل ِ وسیعش . . .

شــین ِ عشق . . .

قوی باش،همانطور که به یاکوب ات قول داده بودی؛

قوی باش و بمان سر عهد و پیمانت.

بزرگ بانو . . .

صبور باش

و

سر به زیر

و

سخت

و سخت. . . و سخت . . .

حزن و اندوهی که داریم اپسیلونی از دردی که تو می کشی نیست،

میدانیم،خوب میدانیم

ولی ما را هم شریک غم این روزهایت بدان . . .

شاید اصلا زمین جای قشنگی نبود برای اوی قهرمانت

و

شاید این بود شِفایی که از جان و دل خواستیمش.

حکایت عشق و داستان سودای شما ماندگار شد و جاودانه،تا همیشه . . .


هذیان های بیداری 4

+ مرغ باغ ملکوتم در این دیر خراب.

+ خدایــا،مگذار ریشه احساسمان بخشکد. . .

+ Her şeyi içine atarsın da,kendini atacak bir yer bulamazsın

+ چقدر خوشحالم و خرسند از داشتن دوستانی به پاکی آسمان و به زلالی دریا.

+ " شیرین"  ببخش ما رو که از دستمون هیچ کاری بر نمیاد.خدا یه بار دیگه معجزه ت رو نشونمون بده لطفا.

+ اهل خانواده به اجماع رسیده اند که بهترین رابطه طاها با اطرافیان مربوط می شود به ارتباطش با بنده!به طرز ناجوری رابطه مان شیرین شده!

+ باید کمی بی خیال بود،باید کمی بد بود،حتی هوا هم همیشه خوب نیست.زمانی می رسد که باید از خیر همه چیز بگذری،حتی قلبی که در سینه ات می تپد.

+ دیشب خواب دیدم توی حرم امام رضا هستم،چقدر دلم برای مشهد تنگ شده،برای خیابان امام رضا،که راه برم و راه برم و زل بزنم به گنبد ها و مناره ها و گاهی اشک . . .و نهایتا آرامش.

+ " احسان و مریم"،خوشی سهم لحظه هاتون.دیدن این عشق های ناب و اصیل و اینگونه وصال های شیرین این روزها دل آدمی رو گرم میکنه به زندگی.همیشه شاد باشین،تبریکات بی حد و حصر ما را همچنان پذیرا باشید.

+ چرا باید مشکلات و موانع ازدواج آنقدر زیاد باشد که بوسه ها،پنهانی شوند و به کوچه ها برسند؟همین یکی دو ساعت پیش اضطراب و دلهره را میشد در چشمان دختر و پسر به ظاهر با وقاری دید که داشتند روبروی پنجره اتاقم بوسه تحویل هم می دادند و کسی از راه رسید و معاشقه شروع نشده تمام شد.داریم به کجا می رویم؟

+چند وقت  پیش که برای دیدن کلاه قرمزی و بچه ننه به سینما رفته بودم،وقتی وارد سالن شدم،فیلم شروع شده بود و من درست لحظه ای رسیدم که کلاه قرمزی می گفت: " سلام الاغ عزیز حالت چطوره؟ "،بی اختیار پرت شدم توی روزهای بچگی ام،پرت شدم توی سال 73،کلاس اول ابتدایی،ردیف جلویی همان سالن،به اولین باری که رفتن به سینما در خاطرم مانده،و درست همان دیالوگ.چه می کنند این نوستالژی ها با ما. . .و منی که آن روز بچه گونه و دیوانه وار خندیدم و خندیدم.

+ این روزها تمام دلخوشی های دنیایم خلاصه شده اند در وجود نازنین طـاهـا،در چشمهایی که دیگر یاد گرفته اند تعقیب کردن رد آمدن و رفتنم را،در چشمهایی که پر اند از لبخند و شیطنت،در تمامی تقلاها و دست و پا زدن ها و هیجان ها و عکس العمل های دلنشین وجود کوچکش و در تمامی آن پاسخ های گنگ مثلا زبانی توام با صداهایی عجیب و غریب در برابر تمامی حرفهایی که میزنم،در دستهای کوچکی که  انگشتانم را محکم می گیرند و فشار می دهند و در تمامی آن لبخندهای پر مهر و زیبایی که رنگ می پاشند به لحظه هایم.

+ چند وقت پیش دوستی خطاب به من می گفت:دختر،تو یکی از اون آدمای قوی و محکمی هستی که تو این جمع می شناسم.خوشم میاد از این قوی بودنت و چند روز بعد و این متن که دقیقا وصف حال و جوابی برای اون حرف ها بود. " افرادی که به نظر خیلی قوی میرسند،معمولا خیلی حساس هستند و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند،بیشترین صدمه را دیده اند.آنهایی که تظاهر میکنند نیازی به عشق ندارند،بیشتر از همه به آن محتاجند.اشخاصی که از همه نگهداری میکنند،خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند و کسانی که زیاد لبخند میزنند،ممکن است در زمان تنهایی بیشترین گریه را بکنند."


برای همه رَستاکی ها،بی واسطه از دل . . .

بیشتر مواقع و نه همیشه،کلمه ی " آخــرین" تداعی کننده تلخی و زشتی برای ماست و دارای بار معنایی منفی.آخرین مثل آخرین دیدار،آخرین نفس،آخرین روز دانشگاه،آخرین روز کار،آخرین لحظه و چه و چه.امروز هم آخرین روز چهارمین نمایشگاه برای من و خیلی های دیگر غم داشت و بغض.

بعضی ها از همان خود صبح ناراحت بودند،یکی خستگی را بهانه کرد و رفت تا کمی آرامتر شود و برگردد،یکی اخم کرده بود،یکی آرام گوشه ای نشسته بود و فقط نگاه میکرد،داشتیم به ساعات آخر نزدیک میشدیم،یکهویی غلغله ای بر پا شد،بنا شد بعضی غرفه دارها بساط چند روزه شان را جمع و جور کنند و بعضی های  دیگر قیمت بشکنند و تخفیف بدهند،تند تند دارم کاشی ها را توی جعبه می گذارم و میروم تحویلشان میدهم،میروم و می نشینم کنار درخت آرزوها،درختی خشکیده با روبان هایی زرد،موزیک لایتی پخش میشود،بچه ها سخت مشغولند،یکی دارد کارت ها را دانه ای هزار تومان می فروشد،چند نفر جمع شده اند جلوی غرفه کارت و دارند کارت انتخاب میکنند،یکی عکس ها را در دست گرفته و دارد می فروشد،یکی پشتش را کرده به همه،صورتش را سمت دیوار کرده  و آرام دارد گریه میکند،یکی رفته و می خواهد دلداری اش بدهد،یکی دیگر دارد با لپ تاپ ور میرود،آن دیگری دارد وسایلش را جمع میکند،چند نفر صحبتشان گل انداخته،آنطرف تر کسی گل می فروشد،آرام بلند می شوم،چرخی میزنم،یکی یک کارت میگذارد پشت فریم عینکش،چه میدانم،شاید او هم دلش گرفته،دارد گریه میکند انگار.

دوباره بر میگردم  و می نشینم روی همان صندلی،بغضی می آید و درست می نشیند توی گلویم،اذیتم میکند،با انگشتم به آرامی چند ضربه به گلویم میزنم،شاید این بغض کمی برود پایینتر،شاید کمی سبکتر شوم،نه!دارم خفه میشم،اشک آرام میخزد توی چشمانم،باید قوی باشم،همین دیروز دوستی داشت می گفت که از نظر او من انسانی قوی هستم،زشت است بغضم بشکند،سعی میکنم آرامتر شوم،ولی نمی شود،موزیک تمام میشود و موزیک بعدی که میرسد به شاهکار همیشه زیبای "آیریلیغ"،کمی می نشینم،درونم غوغایی ست بین من و این بغض،در تقلا هستم که بر او چیره شوم،موزیک میرسد به حرفهای همیشه قشنگش:" فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم،بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم"،چیزی به شکستن این بغض نمانده،سریع میزنم بیرون،اشک آرام می لغزد روی صورتم،توی سالن هستم و همچنان صدایی که می شنوم،" فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم،بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم" ،توی دلم زمزمه اش میکنم و اشک می آید،روان و قشنگ،"نیلییم کی سنه چاتا بیلمیرم،آیـــریلیـــغ،آیریــلیـــغ آمان آیریـــلیـــغ،هر بیر درتدن اولار یامان آیـــریـــلیغ"،چند نفر می آید،مسافرند،زل میزنند توی چشمانم،مهم نیست که ببینند صورتم چطور پر از اشک شده،نوا توی سرم می پیچد،من هستم و اشک،این وابستگی،این عادت،دارم به همه لحظات خوش این چند روزه فکر میکنم،دوستی می آید و خداحافظی میکند و میرد.اشکها همچنان تند تند می آیند،از توی پنجره می بینم که یکی دارد می آید،یک دوست،سریع بر میگردم سمت عمارت،یکی آن پشت دوربین بدست گرفته،آرام روی پله ها نشسته و دارد به آدمها نگاه می کند،میروم بالا،کمی اشک و نهایتا جرعه ای  آرامش. . .

کمی که آرامتر شدم،دوباره می آیم پایین،بچه ها همچنان مشغولند،بعضی ها ساکت،بعضی ها پر جنب و جوش،بعضی ها پر از لبخند و بعضی ها . . . می روم و می نشینم پشت غرفه ی این هفت روزه ی خودم،کمی بعدتر چند نفری داریم زمزمه میکنیم "ســاربـان" نامجو را. . ." ای ساربان،ای کاروان،لیلای من کجا می بری،با بردن لیلای من،جان و دل مرا می بری،ای ساربان کجا میروی،لیلای من چرا می بری؟. . . دارم داغون میشوم،دوباره همان بغض،دوباره . . .لعنت به من،لعنت.آهنگ به آخر میرسد،قرار است عکسی یادگاری بگیریم،سالن پر شده از سر و صدا،اکثر بچه ها توی سالن دوربین بدست پرسه میزنند،داریم عکس تکی میگیریم،عاشق این صمیمیتم،هر موقع کسی قصد میکند عکس بگیرد،لنز دوربین پر میشود از آدمها،این آدمهای دوست داشتنی،این فرشته های زمینی.می خندیم،شیطنت میکنیم،بازار یادگاری نوشتن و امضا زدن داغ ِ داغ است،توی سالن چرخی میزنیم،عکسی میگیریم،می خندیم،در آن هیاهو و همهمه باز هم گوشهایم تیزتر می شوند،" سر راه برگشتنت آینه میکارم،گلدونای دلتنگُ رو پله میزارم. . ." کسی دارد با این آهنگها رگ احساس من را قلقلک میکند،میگم: نکنین اینکارا رو با ما،چرا احساساتمون رو تحریک میکنین؟ دوستی میگوید:اشکال نداره من خونه گریه هامو کردم و  اومدم . . .آنطرف تر دوستی میگوید: این کارارو میکنم شب نوشته هاتون خوب باشه.

دوباره عکس دوباره شیطنت و لحظه آخر،داریم از تک تک بچه ها خداحافظی میکنیم،ما اینجا توی این هفت روز باهم زندگی کرده ایم،حرف زدیم،خندیدیم،درد دل کردیم،گاهی آرام و بیصدا فقط همدیگر را نگاه کردیم،سخت است دل کندن از دوستان،سخت است. . . 

نمیشود با این حال و روز به خانه رفت،یکهویی دلم عجیب برای رواق های مسجد کبود تنگ میشود،دلم آرامش آنجا را می خواهد،با دوستی داریم به سمت آنجا میرویم،هر دو تقریبا مثل همیم،هر دو گیج،هر دو گنگ،گرچه دز ناراحتی من بیشتر از اوست،پای پیاده تا آنجا میرویم،رواق ها پرند،آنجا هم نمایشگاهی برپاست و عجیب شلوغ،حالم بدتر گرفته میشود،گوشه ی خلوتی گیر می آوریم،می نشینیم و عکسها را نگاه میکنیم،کمی حرف میزنیم آنهم با حالی ناخوش،کمی بعد دو دوست ِ دوست داشتنی هم سر و کله شان آنطرفها پیدا میشود،کمی گپ،کمی حرف،یکیشان دقیقا حس و حال من را دارد،می گوید از فردا چیکار کنیم،جوابی ندارم،او هم مثل من دوست ندارد با این حال و روز به خانه برود،کمی حرف میزنیم،نوای اذان می پیچد توی رواق ها،توی حیاط.بلند میشویم و راه می افتیم،توی راه بی هدف پرسه میزنم،حتی گل کوچک هدیه ی دوستان نمایشگاهی توی دستهایم هم برایم سنگینی میکند،از جلوی مسجد که رد میشوم،مردی تقریبا پیر گونی بزرگ وسایلش را زمین گذاشته،دستهایش را کنار گوشهایش برده و دارد با سوز خاصی اذان می گوید: " حی علی خیـــر العمل" ،دارم به این فکر میکنم کاش همیشه همه ی ماها به سوی بهترین اعمال قدم برداریم،کاش همه ی ما آدمها هم دانه های انار دلمان پیدا بود،در این گیر و دار باز دلم برای عمارت شهرداری تنگ می شود،بر میگردم و پشت سرم را برای آخرین بار نگاه میکنم،نگاهی با بغض و حسرت به عمارتی می اندازم که این چند روز را توی آن زندگی کرده ام و پر شده ام از حس های خوب ِ دنیا . . . اتوبوس دارد حرکت میکند،باید بروم. . .

:)

ســـاده و بی واســطه از دل

.

.

.

مـــنتـظـرتـان هســـتیــم . . .

+ بعد نوشت: خدمت دوستای عزیزی که میخواستن منو اونجا ببینین باید عرض کنم که من صبح ها از ساعت 10 تا 3 بعد از ظهر هر روز اونجا هستم.

به بهانه ی آمدنت . . .

سلام . . .

درست نمیدانم چند روز دیگر قرار است بیایی،دکتر ها گفته اند حدود 8 روز دیگر و از طرفی گفته اند به احتمال زیاد کمی زودتر،به هر حال من اینجا بی صبرانه منتظر آمدنتم مسافر کوچک من . . .منتظرم،شاید کمی بیشتر از آن چهار تای دیگر،البته باید " مـهـسا " را فاکتور گرفت،به هر حال همیشه اولین ها طعم خاص خودشان را دارند،ولی بدان و مطمئن باش که انتظار آمدنت دست کمی از انتظار آمدن او ندارد،آن روزها کوچکتر بودم و غرق در دنیای کودکی و حس و حالم کاملا متفاوت بوده با این روزها،آن زمان زیادی بچه بودم برای لمس حس خوب و بزرگ " عمــه " شدن،اما اینک بزرگم،بزرگ و آگاه از حس زیبای آمدنت.

عزیزکم!

قریب به نه سال می گذرد از تکرار تجربه این اسم و این حس قشنگ عمه بودن و عمه شدن و از طرفی چون آن سه تای دیگر در کمتر از دو سال از آسمان راهی زمین شدند،زیاد درگیر حس و حال زیبای این انتظار نبودم،گو اینکه وقتی بزرگتر شوی،خواهی دید که من دیوانه وار یکی از آن ها را دوست دارم و او هم من را . . . همیشه دوست دارم احساس بین من و تو،رابطه من و تو و در کل رفتارهایمان در قبال هم درست مانند رابطه ای که با او دارم بشود،چیزی فراتر از حس یک عمه و برادر زاده. . .راستی همین چند دقیقه پیش با او حرف میزدم،داشتیم راجع به تو با او حرف میزدیم،اینکه چقدر زیاد دوست دارم بیایی و صدای گریه ات بپیچد توی این خانه و من بی بهانه نوازشت کنم و گم شوم توی دنیای پاک و معصومانه ی تو . . .

طـاها جــان!

درست نمیدانم قرار است چند ساله که شدی این نوشته را به تو بدهم،ولی آرزو دارم آن روزها من را زیاد دوست داشته باشی چرا که مطمئنم جنس دوست داشتنت با بقیه فرق خواهد کرد.پسرک!من و پدرت روزهای خوش زیادی باهم داشته ایم،همیشه دوست داشته ام این رابطه ی قشنگ خواهر و برداریمان را،هر وقت خواسته ام بوده،حتی آن روزهایی هم که نخواسته ام خودش درک کرده و مانند کوه پشت سرم بوده و با حرفهایش آرامم کرده و اشکهایم را پاک،کافی ست همین قدر از رابطه من و او بدانی روزهایی که از درون دست کمی از مرده نداشته ام و کاملا داغون بوده ام و در ظاهر مثلا خوب،او در رویاهایش پریشانیم را دیده بوده،کافی ست همین قدر بدانی تا بفهمی که ما دو تا چقدر همدلیم و هم احساس.چه روزها که با هم کوه رفتیم،چه شب ها که گردش رفته ایم،لحظه لحظه ی کودکی ام پر شده از حضور او و من شده ام خواهر یکی یک دانه ی ته تغاری ِ اویی که زیادی لوس بارم آورده بوده!پدرت همیشه برایم مرد قابل احترامی بوده و هست،قدرش را بدان،او برایم اسطوره صبر است و منطق،پدرت برایم حکم کوهی از نوستالژی هایی هست که کودکی و نوجوانی ام راتنگ در آغوش کشیده،که گاهی وقتها حتی نقش اول زندگی ام را هم بازی کرده،القصه زیادی دوستش دارم و  متاسفانه هیچ وقت نتوانسته ام به او بگویم!لعنت به من،به این احساس های قشنگ مخفی ای که خیلی وقتها نمی توانم ابرازشان کنم.دوست دارم تو هم مانند او مرد باشی و مرد بار بیایی،که مهربان باشی و بخشنده و دریا دل. . .که همیشه به بودنت افتخار کنم.

جان ِ دلم!

بویت همین الان پیچیده توی مشامم،دارم تجسم میکنم لحظه ای  را که برای اولین بار خواهم دیدت،وای که چقدر  پرم از حس های خوب.شاید باور نکنی اما عمه جانت کمی دیوانه شده،دیروز که برای سحری بیدار شده بودم،یک آن احساس کردم صدای گریه ات دارد از بالا می آید،ولی خوبتر که فکر کردم،دیدم هنوز قدم به این دنیا نگذاشته ای،به این دنیای نه چندان خوب،از بدی ها و خوبی هایش حرفها برایت دارم،به وقتش دستت را میگیرم،و شاید هم دستم را می گیری و میرویم دو تایی توی پارک قدم میزنیم،گپ میزنیم و چای می خوریم و کتاب می خوانیم و تفریح میکنیم و زل می زنیم توی چشم های هم،شاید ناگفته ها را هم از چشمهایمان خواندیم.دوست دارم همیشه آسمانی و پاک بمانی،درست مثل همین روزها،همین جنینی ات،همین نوزادی ات،همین کودکی ات،زلال و پاک مثل آینه،مثل دریا،مثل آسمان. . .

پسر کوچک این روزها و مرد سالهای دور،اینجا دلی بی صبرانه منتظر آمدنت است و آغوشی باز درست به اندازه حجم بودنت . . . خوش می آیی در این شب ها و روزهای عزیز،عزیز من،عزیز ما  . . .


پ.ن: طـاها جان ِ ما را خدا به تاریخ امروز،1391/05/12 و سیزدهم رمضان و ساعت 10:35 دقیقه صبح یعنی درست همان ساعتی که عمه جان گرامش! هم بیست و اندی سال پیش بدنیا آمده بود،از آسمان برایمان هدیه فرستاد،باشد که همگیمان امانت دار خوبی باشیم و آنگونه که تو دوست داری تربیتش کنیم.مچکرم خدا. . .زیادی دوستت دارم پسرک،گرچه تو امروز زیادی ناز کردی و چشم برای ما باز نکردی!امروز کلی دلم برایت ضعف رفت جوجه ی کوچولوی من!کاش می فهمیدی چقدر بری بودنت و دیدنت و لمس دستها و صورتت ذوق کرده بودم!

مـــن،تـــو و اینهمه شــادی . . .

چه حس قشنگیه وقتی بهترین و صمیمی ترین دوستت رو تو لباس عروسی می بینی،شادی و بغض همزمان . . .به یاد همه روزها و دقایقی که مثل کوه پشت هم بودیم . . . با هم خندیدیم و با هم گریه کردیم،با هم سکوت کردیم و با هم کلی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف. . .

الهامم!امروز که با لباس سفید عروسی وارد شدی و من که محو تماشای زیباییت شدم،یک آن تمامی این شش سال مانند فیلمی،سریع از جلوی چشمانم عبور کرد،چشمانم نم شد و اگر بخاطر تو و بقیه نبود،بغضم بیشتر می شکست،وای که چقدر بزرگ شده بودی دختر کوچک روزهای دور . . .تازه قرار است تا چند روز دیگر برای خودت حاج خانومی بشوی،چقدر زیاد دوستت دارم،چقدر زیاد دلتنگت خواهم شد . . .

گل قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه،دلم برای خنده های تو همیشه تنگه،خنده هات قشنگه.

باید دختر باشی که بفهمی از چه می گویم،باید دختر باشی که بفهمی همه این احساس ناب و زیبا را  . . .

به یاد روزیکه متاهل شدی : http://www.my-loneliness.blogfa.com/post-93.aspx