<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خـلوت دل</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com</link>
<description>. . . گفــتني ها كــم نـيـسـت </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 02 Feb 2014 18:18:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>من و او </title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/194</link>
<description>طاها توی بغلم هست،آرام بهش میگویم : &quot;باشیوی گوی چییــنیــمه &quot; *.بچه ی یک و نیم ساله ای که بجز بابا و قاقا هیچ چیز دیگری را نمی تواند تکرار کند،حرفم را می فهمد،اتفاقا خیلی بهتر از آدم بزرگ ها هم می فهمد،فورا سرش را روی شانه ام می گذارد. چراغ ها را خاموش کرده ام،اتاق تاریک ِ تاریک هست و ما دو تایی داریم توی تاریکی اتاق راه می رویم،یک دستم را حلقه زده ام دور کمرش و دست دیگرم را به پشتش می کشم،گاها آرام با موهایش بازی میکنم و گردنش را نوازش میکنم.چلیک دارد</description>
<pubDate>Sun, 02 Feb 2014 18:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای برای دخترم . . .دختری که شاید هیچ وقت زاده نشود!</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/193</link>
<description>دخــترم ســـلام نمیدانم کی قرار است این نامه به دستت برسد،دیر یا زود،چه فرقی میکند،یک روز که دیدم مثل الان های ِ مادرت در لاک ِ تنهایی ات فرو رفته ای و نگاهت خسته تر از همیشه است و حوصله ی شنیدن را نداری،هر وقت که بغض را از توی نگاهت خواندم،هر وقت که دنیا عرصه را برایت تنگ و تنگ تر کرد،آن موقع که احساس کردم دارد احساس بر منطقت چیره میشود،این نامه را میاورم و میگذارم کنار تخت خوابت،چه فرقی میکند دوازده ساله باشی یا بیست و چند ساله،می آیم و دستهایت را محکم</description>
<pubDate>Sun, 15 Dec 2013 16:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز برگ ریز پر درد</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/191</link>
<description>و باز هم پــاییز،این پاییز لعنتی . . . پاییز دو سال قبل،مرگ یکهویی پسر عمو پاییز سال قبل،مرگ خاله جان و پاییز امسال،مرگ ِ خــــودم . . . امشب و امروز بیصدا مُـــردم؛ نمی دانم رستاخیزم کی خواهد بود . از وبلاگ دوستم طبیب: (www.day-to-day.blogfa.com) آخرین تیرم رو رها کردم؛خودم را هم . . . وقتی تیری در تیرکش نداری،کمانت را زمین بگذار؛هر چند چالاک و زه آماده داری . . . من دیگر نمی جنگم؛شاید روزی،کسی،مثل خودم،بی ساز و برگ منتظر کسی مانده.</description>
<pubDate>Tue, 22 Oct 2013 18:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/191</guid>
</item>
<item>
<title>رستاک نوشت،با تاخیر فراوان!</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/190</link>
<description>هووووم،از خیلی روز پیش ها دوست داشتم از رستاک بنویسم،از نمایشگاه،از حال و هوایش،امسال اما خواستم و نتوانستم،یک جورهایی مجبور بودم. امسال بیشتر از همه ی سال ها،درگیر رستاک و کارهایش بودم،کارم و مسئولیتم از یک غرفه دار ساده بودن فراتر رفته بود،میشود گفت دوندگی ها از تیرماه و بعد از انتخاب شدن در شورای مرکزی آغاز شد،ماه رمضان های تشنگی و خستگی و کشدار و جلسات و هم فکری ها و بحث ها و سر دردها،خانه رسیدن های هول هولکی و درست دم ِ افطاری،اوج دوندگی های مرداد ماه</description>
<pubDate>Wed, 25 Sep 2013 12:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/190</guid>
</item>
<item>
<title>چشم به راهتان نشسته ایم . . . </title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/189</link>
<description>+ 10 صبح الی 7:30 عصر</description>
<pubDate>Wed, 04 Sep 2013 19:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>و من گریه ام می گیرد . . .</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/188</link>
<description>باد پرسه می زند تا نان را از منقار تُرد گنجشکان برباید، دختران ِ شالیکار پنهان می کنند دلهاشان را در سبد چای و ما همچنان از مردگان ِ پیر،غول های جوانی می سازیم و غول ها ی جوان را به قامت ِ مردگان پیر کوچک می کنیم تا همسنگ گور شوند. باد پرس ه میزند، ماه چکه می کند از گلوی گنجشک و مــــن گریـــــه ام می گیرد، در این جغرافیای خسته ی بلاتکلیف که دامن پرخارش را تا آخر دنیا کشیده است. گریه ام میگیرد نه برای رفتار متروک ابر یا روزنامه های عصر یا جمعه های دیوانه،</description>
<pubDate>Tue, 13 Aug 2013 20:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>شب که میرسد از کناره ها . . .</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/187</link>
<description>دراز کشیده ام توی رختخوابم و به زور به خودم تلقین میکنم: بخواب،دختر جان بخواب.زودتر بخواب که برای آخرین سحری ِ امسال پر انرژی و زودتر از هر روز بیدار بشوی اما دریغ از ذره ای خواب! توی همین کش و قوس ها صدایی به گوشم میرسد گوشهایم را تیزتر میکنم،حسی بهم میگوید بلند شو،،بلند میشوم و میروم پشت پنجره می ایستم.چند خانه آنطرف تر،صدای همخوانی چند جوان می آید: &quot;بو قالا داشلی قالا،چینقیل لی داشلی قالا،قورخورام یار گلمه یه گوزلریم یاشلی قالا&quot; * صدا اوج می گیرد،همانجا</description>
<pubDate>Wed, 07 Aug 2013 22:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>لـــیلة الــقدریه</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/186</link>
<description>نشسته ایم توی مسجد،شب قدر است،یک نفر آن طرف تر از من دختر هفده هجده ساله ی همسایه نشسته،همه غرق راز و نیازند و تمنا،این وسط من دارم مثل ابر بهار های های می بارم،سمفونی گریه هایم گاه اوج می گیرند و گاه ضجه می شوند و گاه خاموش. . .الهی و ربی،من لی غیرک . . .؟ جز تو من که را دارم خدای من؟همین چند کلمه مدام توی مغزم می چرخند و رژه می روند،چادرم را که جمع و جور میکنم،نگاهم به دختر همسایه می افتد. امسال کنکور داده و قرار است یکی دو روز بعد نتایجش را اعلام</description>
<pubDate>Thu, 01 Aug 2013 10:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>No Title</title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/184</link>
<description>و گاهی،لــحظه های ســــکوت پــر هیاهو ترین دقـایق زندگی هستند مــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهیم بـگوییم ولی نــمی توانیم بگوییم . . .یا اصلا نمی خواهیم بگوییم . . . . . . + گاهی یعنی همین الان.گاهی حتی بعضی ها ارزش حرف های بد را هم ندارند،کافیست سرت را بچرخانی سمت آسمان،سمت خدا.با اینهمه اما غمگین شدم،غمگین . . . + آنگاه که غرور کسی را له میکنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،آنگاه که بنده ای را نادیده می</description>
<pubDate>Sat, 29 Jun 2013 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/184</guid>
</item>
<item>
<title> ب ی س ت ُ ش ش س ا ل گ ی </title>
<link>https://my-loneliness.blogfa.com/post/183</link>
<description>روزها چه دیــر می گذرند و ســال ها چه زود . . . و من هنوز هم نمیدانم هر سال که می گذرد،یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم . . . بیست و شش ساله شدیم به تاریخ ِ هیجدم خرداد.عمر دارد مثل برق و باد می گذرد و من سال به سال از حال خود و دل غافل تر می شوم . . . ولی این وسط وقتی منیجر برنامه کوچک و خیلی خصوصی شب تولدت میشود مریم ِ یازده ساله،دختری که با گفتن جمله ی: &quot; عمه جون چند بار بگم تو بهترین عمه ی روی ِ کره ی زمین هستی&quot; قند توی دل آدمی آب</description>
<pubDate>Mon, 10 Jun 2013 13:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>my-loneliness</dc:creator>
<guid>my-loneliness.blogfa.com/post/183</guid>
</item>
</channel>
</rss>
