. . . گفــتني ها كــم نـيـسـت
حال ِ من در آستانه ی بیست و هفتمین بهار ِ پاییز وار

.

.

.

_ چند سالته ؟
_ وقتی سر حالم شونزده سال و وقتی خسته م بیست پنج سال!
_ الان چند سالته ؟
_ هــــــزار سال . . .


+ کاش تولد من هم می ماند برای بعد. . . به کجای دنیا بر می خورد؟!

+ دوستت خواهم داشت در سکوت؛که مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد.

+ یورقونام،یورقون . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/17ساعت 16:32  توسط دختر بهار  | 

 

در بیداری به سراغم نمی آیی
و من
از وهم ِ نبودنت
به خواب پناه می برم . . .


ساده لوحانه خودم را به خواب میزنم،
برای فراموشی،
برای فرار از این برزخ
امـــا
ناگهان تو،لابلای ِ خواب هایم پیدا می شوی
و تا بی نهایت ِ خواب با منی،
تا خود ِ صبح . . .
مهربان و دوست داشتنی،
درست مثل قبل


می بینی دیوانه!
خواب هم حریف ِ از یاد بردن ات نمی شود
یا رد پایت را از خوابهایم هم پاک کن
و
یـــا
بیا و کاری برای اینهمه دوست داشتن ات بکن . . .

+ دختر بهار
به تاریخ ِ خواب های دیروز و دیشب


+ تو بهار یهو پاییز برگشت.

+ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.

+ باور آدمهای ِ ساده رو هیچ وقت خراب نکنید،هیچ وقت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/15ساعت 18:58  توسط دختر بهار  | 

دارم آرام آرام پله های تئاتر شهر را یکی یکی پایین می آیم،احمد کایا دارد توی سالن داد میزند،این اولین بارم هست که می بینم آهنگی خارجی توی یک اجرا پخش می شود،من هم همراه با او آهنگ را توی مغزم زمزمه میکنم . . .

Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Beddua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim

این بار تنهایی رفته بودم،حوصله ی هیچ کس را نداشتم جز یک نفر که بودنش می توانست اجرا را دیدنی تر کند اما خوب،،خودش قبلا نمی دانم با چه کسانی رفته بود!روزهای اول اجرا سرم شلوغ بود و نتوانسته بودم با جمع دوستان بروم،بعد از آن هم یکی دو نفر را پیچاندم سر قضیه رفتن و نهایتا امروز تنهایی رفتم به تماشا.از همان اول و قبل از شروع بی دلیل بغضم گرفته بود.

اجرا شروع شد،قصه،قصه ی خیانت بود،قصه،قصه ی سکوت ِ بی موقع،برداشت ِ غلط،سوء تفاهم و خودخوری و اشک بود.موزیک داشت دلم را ریش می کرد،دختر ِ های کلاس بغل دستیم هم تنهایی آمده بود،گاها او هم آه می کشید،درست مثل من،حتی وسط اجرا فحشی هم از اعماق  وجودش نصیب ِ مرد ِ خیانتکار ِ گستاخ ِ بی وجدان کرد.همش داشتم این سوال را توی مغزم می چرخاندم:واقعا این مردا از زندگی چی میخوان؟اینهمه تنوع طلبی برای ِ چیه؟چرا خیلی وقتا رابطه ها،زندگیا و آدما قربانی ِ سکوت های بی موقع،حرف نزدن ها،شوخی های مسخره و سوء تفاهم ها میشن؟دلم می خواست همه ی نفرتم از این خصلت رذل مردها را بالا بیاورم.

اجرا با خودکشی ِ زن و آهنگ ِ احمد کایا تمام میشود.به سختی جلوی ِ بغضم را میگیرم،زیر چشمی نگاهی به دختر بغل دستی ام میکنم،قیافه اش گرفته ست،با بغض کف میزنم.

Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim

خودم را روی پله ها می بینم،مــــــن،توی رفتن و ماندن گیر افتاده،توی این بلاتکلیفی ِ مبهم،،دارد توی این برزخ ِ لعنتی دست و پا میزند،نه پای ِ رفتن دارد و نه دل ِ ماندن.تلو تلو خوران پله ها را پایین می آیم،به پله های بیرونی تئاتر شهر که میرسم،گوشه ی پلکم خیس می شود. . .


+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/09ساعت 22:51  توسط دختر بهار  | 

طاها توی بغلم هست،آرام بهش میگویم : "باشیوی گوی چییــنیــمه " *.بچه ی یک و نیم ساله ای که بجز بابا و قاقا هیچ چیز دیگری را نمی تواند تکرار کند،حرفم را می فهمد،اتفاقا خیلی بهتر از آدم بزرگ ها هم می فهمد،فورا سرش را روی شانه ام می گذارد.

چراغ ها را خاموش کرده ام،اتاق تاریک ِ تاریک هست و ما دو تایی داریم توی تاریکی اتاق راه می رویم،یک دستم را حلقه زده ام دور کمرش و دست دیگرم را به پشتش می کشم،گاها آرام با موهایش بازی میکنم و گردنش را نوازش میکنم.چلیک دارد آهنگ قدیمی Dilberim را می خواند.

Sar beni,ben sana kendimi feda etmişim
Sev beni,bu canı uğruna heba etmişim
Sevgilim,herşeyim,gönlüme taht kuran dilberim

Sevdalar aşka doymak için
Vuslatlar sana kanmak için
Denedim yetmiyor, dertlerim bitmiyor
Bu sizi dinmiyor

طاها سرش را بالا می آورد،با صدایی بغض دار باز هم بهش میگویم: باشیوی گوی چییــنیــمه جانیم.دوباره سرش را روی شانه ام می گذارد.

پسرک دارد توی بغلم دندانهایش را روی هم میکشد،خــِرچ خرچ خرچ.اشک آرام و بی صدا می سُـــرد روی گونه هایم.داریم طول و عرض اتاق را راه می رویم،قدم قدم قدم،اشک اشک اشـــکــــــ . . . 

طاها سرش را بلند میکند،به چشمهایم نگاه میکند و آه می کشد،آهی به بلندای غمی که توی دل ِ عمه اش جا خوش کرده است. . .


* سرت رو بزار رو شونه م.


+ میشه دعام کنین؟من که با خدا تو رودر بایستی گیر افتادم.

+ حالم چو دلیری ست که از بخت ِ بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد.

+ آدما چرا اینجوری شدن؟من یه حرف رو چرا باید هر از چند گاهی دوباره بشونم و داغون بشم؟

+ یهویی دو نفر از کسایی که باهام بودن و شده بودن همه ی دنیام،منو تنها گذاشتن.یهویی همون دور و بر ِ خلوتم هم خلوت تر شد و من تنها تر . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/13ساعت 21:48  توسط دختر بهار  | 

دخــترم ســـلام

نمیدانم کی قرار است این نامه به دستت برسد،دیر یا زود،چه فرقی میکند،یک روز که دیدم مثل الان های ِ مادرت در لاک ِ تنهایی ات فرو رفته ای و نگاهت خسته تر از همیشه است و حوصله ی شنیدن را نداری،هر وقت که بغض را از توی نگاهت خواندم،هر وقت که دنیا عرصه را برایت تنگ و تنگ تر کرد،آن موقع که احساس کردم دارد احساس بر منطقت چیره میشود،این نامه را میاورم و میگذارم کنار تخت خوابت،چه فرقی میکند دوازده ساله باشی یا بیست و چند ساله،می آیم و دستهایت را محکم توی دستهایم می گیرم و فشار میدهم،زل میزنم توی چشمهایت،از آن نگاه های پر انرژی،از همان هایی که با زبان ِ بی زبانی می گویند:غصه نخور،مثل کوه پشتت ام.بغلت میکنم و آرام و بیصدا بلند می شوم و در را پشت سرم می بندم.

دخترکم . . .

دنیای ما آدم ها دنیای بی رحمی ست،باید قول بدهی که محکم باشی،که زود نشکنی،که وسیع باشی و تنها و سر به زیر و سخت.نـــه!تو نباید مثل مادرت خدای ِ احساس باشی،احساساتی که باشی یعنی قافیه را باخته ای،قافیه ی زندگی را می گویم. . .

عزیزکم،اسمت را نمیدانم،مهم هم نیست که بدانم،هر چه می خواهد باشد،مهم تویی که جان ِ دلمی . . . باید بدانی که اینجا توی دنیای ما آدم بزرگ ها،هر چقدر هم که حصار دور خودت بکشی و مثل مادرت پروانه ای باشی توی پیله ی تنهایی ات،باز هم کسانی پیدا می شوند که بخواهند بی بهانه سرک بشکند توی خلوتت،که بخواهند این حصار را بشکنند و پیله را پاره کنند،ساده نباش و گول ِ دوستت دارم هایشان را نخور.دلبندم!اینجا دوستت دارم تکیه کلام ِ خیلی هاست،نگذار دل بی هوا از دستت برود.

تا یادم نرفته باید بگویم قبل از اینکه بخواهند تلخ ترین جمله ی دنیا را برایت دیکته کنند،خودت کنار بکش،راهی را آنقدر جلو نرو که ته تهش،به بن بست که رسیدی،بهت بگویند: خانوم!این جاده یکطرفه ست،وارد جاده ی یک طرفه نشو.

میدانی،اینجا تو عزیز ِ دلی،مهم هستی،برای طرف ِ مقابلت خاصی،زیبایی،دوستت دارند،نازت را می کشند،پا پی ات می شوند،نمی گذارند غصه بخوری،می خندانندت،اما تا وقتیکه از دوست داشتنت مطمئن نشده اند،تا وقتیکه دلت را به دست نیاورده اند،تا وقتیکه اهلی ِ خودشان نکرده اند،مطمئن که شدند از بودنت و دوست داشتنت،دلت که لرزید،اولین دوستت دارم ها را به زبان آوردی،ناگهان تنهایت می گذارند و در خم ِ کوچه ناپدید می شوند،تو می مانی و یک دل ِ شکسته،تو می مانی و یک دنیا حرف و بغض،تو می مانی و یک دنیا خاطره،یک مشت حرف ِ خوب. . .

دخترم،دخترم . . . مگذار از پستوهای دلت باخبر بشوند،مگذار وارد تنهایی هایت بشود،آدم ها می آیند و عادت میکنند به بودنت،فقط عادت می کنند،حرف های خوب می زنند و برایت خاطره می سازند تا دلت را بدست آورند،بعد همان دل را مشت میکنند توی دستهایشان و هی فشار میدهند،آنقدر فشار میدهند تا بترکد از درد . . .یک روز اما بطرز وحشتناکی چشم باز می کنی و می بینی که نیستند،که رفته اند.

دخترم کاش تو مثل من بار نیایی،کاش تو هم همرنگ جماعت ِ روزگار خودت بشوی،یا دل ندهی،یا اگر هم دل دادی،وقتیکه رفتند و تنهایت گذاشتند،تو هم به سادگی گذر کنی،درست مثل عروسک های رنگارنگ ِ روزگار مادرت.این روزها عروسک ها همه جا پخش شده اند و دلبری می کنند،فرقی هم نمیکند برای که باشد اینهمه ناز و دلبری،این نشد،یکی دیگر،لحظه ای با این،لحظه ای با آن یکی،مهم اینست که یکی در لحظه لحظه های زندگیشان و توی روزهایشان باشد تا غرق شوند در دنیای پر شهوتشان،بین خودمان بماند،پسر ها هم اینجور دختر ها را بیشتر از همه دوست دارند،منظورم همین عروسک هاست،همین دخترهای عشق ِ چند ساعتی!چون اینجوری هیچ تعهدی در قبالشان ندارند و این درست همان چیزی ست که پسر جماعت دوست دارد!

دختر ِ خوب بودن یعنی بدبختی جانم،تو زیادی خوب نباش،منشین به پای درد ِ دل کسی،چون،چون یک مدت بعد کسی که یک روز باهاش درد دل میکردی،می شود درد ِ دلت . . . تا می توانی سنگ باش،با احساس بازی نکن و انسان باش جانم.وارد بازی ِ دوستت دارم ها نشو  اما،اما آرزو دارم اگر وارد بازی شدی طرف ِ مقابلت صاحب دل باشد،گرچه بعید است اما خوب امیدوارم حداقل اوی ِ تو،اهل دل باشد.

دخترکم،سعی نکن زیادی متفاوت باشی،که متفاوت بودن آخر و عاقبت ِ خوشی ندارد،مادرت را ببین،ببین که چطور غم ِ یک دنیا روی دوشهایش سنگینی میکند . . . 

عزیز ِ من یادت نرود:

* آدمها "عادت" میکنند به بودنها،خندیدن ها،خوش گذراندن کنار فردی خاص.کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی،عادت میکنند به تکرار این خاطرات ِ کنارت،عادت میکنند به بودنت.گاه میگویند :" دوستت دارم " تو جدی نگیر،آنها فقط عادت کرده اند.جمله ای میگویند برای ماندنت،برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان،عادت کرده اند همانطور که اگر بروی،تنهایشان بگذاری بعد از مدتی عادت میکنند به تنهایی؛به خندیدن بی تو،به ادامه دادن زندگی بدون حضورت.آدمها عادت میکنند . . .همه ی دوستت دارم ها جدی نیست لااقل "تــــو" جدی نگیر . . .

* پاراگراف آخر از خودم نبود،یک جایی توی نت پیدایش کرده ام.


+ لعنت به فـ ــ ــیس بـ ــ ــوک که آدمی را اینقدر از خانه اش دور میکند.اینجا چقدر خوب است،اینجا چقدر شبیه خانه های کاه گلی قدیمی ست،آدم آرام تر می شود،من اینجا را از پنت هاوس فـ ــ ــیس بـ ــ ــوکی ام بیشتر دوست دارم،اینجا میشود حرف دل را راحتتر زد. . .

+ دعا لازمم . . .حال من و دل خیلی خراب است دوستان . . .خیلی . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/24ساعت 19:40  توسط دختر بهار  |