X
تبلیغات
خـلوت دل
. . . گفــتني ها كــم نـيـسـت

طاها توی بغلم هست،آرام بهش میگویم : "باشیوی گوی چییــنیــمه " *.بچه ی یک و نیم ساله ای که بجز بابا و قاقا هیچ چیز دیگری را نمی تواند تکرار کند،حرفم را می فهمد،اتفاقا خیلی بهتر از آدم بزرگ ها هم می فهمد،فورا سرش را روی شانه ام می گذارد.

چراغ ها را خاموش کرده ام،اتاق تاریک ِ تاریک هست و ما دو تایی داریم توی تاریکی اتاق راه می رویم،یک دستم را حلقه زده ام دور کمرش و دست دیگرم را به پشتش می کشم،گاها آرام با موهایش بازی میکنم و گردنش را نوازش میکنم.چلیک دارد آهنگ قدیمی Dilberim را می خواند.

Sar beni,ben sana kendimi feda etmişim
Sev beni,bu canı uğruna heba etmişim
Sevgilim,herşeyim,gönlüme taht kuran dilberim

Sevdalar aşka doymak için
Vuslatlar sana kanmak için
Denedim yetmiyor, dertlerim bitmiyor
Bu sizi dinmiyor

طاها سرش را بالا می آورد،با صدایی بغض دار باز هم بهش میگویم: باشیوی گوی چییــنیــمه جانیم.دوباره سرش را روی شانه ام می گذارد.

پسرک دارد توی بغلم دندانهایش را روی هم میکشد،خــِرچ خرچ خرچ.اشک آرام و بی صدا می سُـــرد روی گونه هایم.داریم طول و عرض اتاق را راه می رویم،قدم قدم قدم،اشک اشک اشـــکــــــ . . . 

طاها سرش را بلند میکند،به چشمهایم نگاه میکند و آه می کشد،آهی به بلندای غمی که توی دل ِ عمه اش جا خوش کرده است. . .


* سرت رو بزار رو شونه م.


+ میشه دعام کنین؟من که با خدا تو رودر بایستی گیر افتادم.

+ حالم چو دلیری ست که از بخت ِ بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد.

+ آدما چرا اینجوری شدن؟من یه حرف رو چرا باید هر از چند گاهی دوباره بشونم و داغون بشم؟

+ یهویی دو نفر از کسایی که باهام بودن و شده بودن همه ی دنیام،منو تنها گذاشتن.یهویی همون دور و بر ِ خلوتم هم خلوت تر شد و من تنها تر . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/13ساعت 21:48  توسط دختر بهار  | 

دخــترم ســـلام

نمیدانم کی قرار است این نامه به دستت برسد،دیر یا زود،چه فرقی میکند،یک روز که دیدم مثل الان های ِ مادرت در لاک ِ تنهایی ات فرو رفته ای و نگاهت خسته تر از همیشه است و حوصله ی شنیدن را نداری،هر وقت که بغض را از توی نگاهت خواندم،هر وقت که دنیا عرصه را برایت تنگ و تنگ تر کرد،آن موقع که احساس کردم دارد احساس بر منطقت چیره میشود،این نامه را میاورم و میگذارم کنار تخت خوابت،چه فرقی میکند دوازده ساله باشی یا بیست و چند ساله،می آیم و دستهایت را محکم توی دستهایم می گیرم و فشار میدهم،زل میزنم توی چشمهایت،از آن نگاه های پر انرژی،از همان هایی که با زبان ِ بی زبانی می گویند:غصه نخور،مثل کوه پشتت ام.بغلت میکنم و آرام و بیصدا بلند می شوم و در را پشت سرم می بندم.

دخترکم . . .

دنیای ما آدم ها دنیای بی رحمی ست،باید قول بدهی که محکم باشی،که زود نشکنی،که وسیع باشی و تنها و سر به زیر و سخت.نـــه!تو نباید مثل مادرت خدای ِ احساس باشی،احساساتی که باشی یعنی قافیه را باخته ای،قافیه ی زندگی را می گویم. . .

عزیزکم،اسمت را نمیدانم،مهم هم نیست که بدانم،هر چه می خواهد باشد،مهم تویی که جان ِ دلمی . . . باید بدانی که اینجا توی دنیای ما آدم بزرگ ها،هر چقدر هم که حصار دور خودت بکشی و مثل مادرت پروانه ای باشی توی پیله ی تنهایی ات،باز هم کسانی پیدا می شوند که بخواهند بی بهانه سرک بشکند توی خلوتت،که بخواهند این حصار را بشکنند و پیله را پاره کنند،ساده نباش و گول ِ دوستت دارم هایشان را نخور.دلبندم!اینجا دوستت دارم تکیه کلام ِ خیلی هاست،نگذار دل بی هوا از دستت برود.

تا یادم نرفته باید بگویم قبل از اینکه بخواهند تلخ ترین جمله ی دنیا را برایت دیکته کنند،خودت کنار بکش،راهی را آنقدر جلو نرو که ته تهش،به بن بست که رسیدی،بهت بگویند: خانوم!این جاده یکطرفه ست،وارد جاده ی یک طرفه نشو.

میدانی،اینجا تو عزیز ِ دلی،مهم هستی،برای طرف ِ مقابلت خاصی،زیبایی،دوستت دارند،نازت را می کشند،پا پی ات می شوند،نمی گذارند غصه بخوری،می خندانندت،اما تا وقتیکه از دوست داشتنت مطمئن نشده اند،تا وقتیکه دلت را به دست نیاورده اند،تا وقتیکه اهلی ِ خودشان نکرده اند،مطمئن که شدند از بودنت و دوست داشتنت،دلت که لرزید،اولین دوستت دارم ها را به زبان آوردی،ناگهان تنهایت می گذارند و در خم ِ کوچه ناپدید می شوند،تو می مانی و یک دل ِ شکسته،تو می مانی و یک دنیا حرف و بغض،تو می مانی و یک دنیا خاطره،یک مشت حرف ِ خوب. . .

دخترم،دخترم . . . مگذار از پستوهای دلت باخبر بشوند،مگذار وارد تنهایی هایت بشود،آدم ها می آیند و عادت میکنند به بودنت،فقط عادت می کنند،حرف های خوب می زنند و برایت خاطره می سازند تا دلت را بدست آورند،بعد همان دل را مشت میکنند توی دستهایشان و هی فشار میدهند،آنقدر فشار میدهند تا بترکد از درد . . .یک روز اما بطرز وحشتناکی چشم باز می کنی و می بینی که نیستند،که رفته اند.

دخترم کاش تو مثل من بار نیایی،کاش تو هم همرنگ جماعت ِ روزگار خودت بشوی،یا دل ندهی،یا اگر هم دل دادی،وقتیکه رفتند و تنهایت گذاشتند،تو هم به سادگی گذر کنی،درست مثل عروسک های رنگارنگ ِ روزگار مادرت.این روزها عروسک ها همه جا پخش شده اند و دلبری می کنند،فرقی هم نمیکند برای که باشد اینهمه ناز و دلبری،این نشد،یکی دیگر،لحظه ای با این،لحظه ای با آن یکی،مهم اینست که یکی در لحظه لحظه های زندگیشان و توی روزهایشان باشد تا غرق شوند در دنیای پر شهوتشان،بین خودمان بماند،پسر ها هم اینجور دختر ها را بیشتر از همه دوست دارند،منظورم همین عروسک هاست،همین دخترهای عشق ِ چند ساعتی!چون اینجوری هیچ تعهدی در قبالشان ندارند و این درست همان چیزی ست که پسر جماعت دوست دارد!

دختر ِ خوب بودن یعنی بدبختی جانم،تو زیادی خوب نباش،منشین به پای درد ِ دل کسی،چون،چون یک مدت بعد کسی که یک روز باهاش درد دل میکردی،می شود درد ِ دلت . . . تا می توانی سنگ باش،با احساس بازی نکن و انسان باش جانم.وارد بازی ِ دوستت دارم ها نشو  اما،اما آرزو دارم اگر وارد بازی شدی طرف ِ مقابلت صاحب دل باشد،گرچه بعید است اما خوب امیدوارم حداقل اوی ِ تو،اهل دل باشد.

دخترکم،سعی نکن زیادی متفاوت باشی،که متفاوت بودن آخر و عاقبت ِ خوشی ندارد،مادرت را ببین،ببین که چطور غم ِ یک دنیا روی دوشهایش سنگینی میکند . . . 

عزیز ِ من یادت نرود:

* آدمها "عادت" میکنند به بودنها،خندیدن ها،خوش گذراندن کنار فردی خاص.کافیست تعدادی ساعت برایشان خاطره ی خوب بسازی،عادت میکنند به تکرار این خاطرات ِ کنارت،عادت میکنند به بودنت.گاه میگویند :" دوستت دارم " تو جدی نگیر،آنها فقط عادت کرده اند.جمله ای میگویند برای ماندنت،برای تکرار کردن آن خاطرات شیرین برایشان،عادت کرده اند همانطور که اگر بروی،تنهایشان بگذاری بعد از مدتی عادت میکنند به تنهایی؛به خندیدن بی تو،به ادامه دادن زندگی بدون حضورت.آدمها عادت میکنند . . .همه ی دوستت دارم ها جدی نیست لااقل "تــــو" جدی نگیر . . .

* پاراگراف آخر از خودم نبود،یک جایی توی نت پیدایش کرده ام.


+ لعنت به فـ ــ ــیس بـ ــ ــوک که آدمی را اینقدر از خانه اش دور میکند.اینجا چقدر خوب است،اینجا چقدر شبیه خانه های کاه گلی قدیمی ست،آدم آرام تر می شود،من اینجا را از پنت هاوس فـ ــ ــیس بـ ــ ــوکی ام بیشتر دوست دارم،اینجا میشود حرف دل را راحتتر زد. . .

+ دعا لازمم . . .حال من و دل خیلی خراب است دوستان . . .خیلی . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/24ساعت 19:40  توسط دختر بهار  | 

و باز هم پــاییز،این پاییز لعنتی . . .

پاییز دو سال قبل،مرگ یکهویی پسر عمو

پاییز سال قبل،مرگ خاله جان

و

پاییز امسال،مرگ ِ خــــودم . . .

امشب و امروز بیصدا مُـــردم؛

نمی دانم رستاخیزم کی خواهد بود

.


از وبلاگ دوستم طبیب: (www.day-to-day.blogfa.com)

آخرین تیرم رو رها کردم؛خودم را هم . . .

وقتی تیری در تیرکش نداری،کمانت را زمین بگذار؛هر چند چالاک و زه آماده داری . . .

من دیگر نمی جنگم؛شاید روزی،کسی،مثل خودم،بی ساز و برگ منتظر کسی مانده. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/30ساعت 22:5  توسط دختر بهار 

هووووم،از خیلی روز پیش ها دوست داشتم از رستاک بنویسم،از نمایشگاه،از حال و هوایش،امسال اما خواستم و نتوانستم،یک جورهایی مجبور بودم.

امسال بیشتر از همه ی سال ها،درگیر رستاک و کارهایش بودم،کارم و مسئولیتم از یک غرفه دار ساده بودن فراتر رفته بود،میشود گفت دوندگی ها از تیرماه و بعد از انتخاب شدن در شورای مرکزی آغاز شد،ماه رمضان های تشنگی و خستگی و کشدار و  جلسات و هم فکری ها و بحث ها و سر دردها،خانه رسیدن های هول هولکی و درست دم ِ افطاری،اوج دوندگی های مرداد ماه و اوایل شهریور،متر به دست گرفتن و اندازه گیری  در و دیوار عمارت شهرداری،پرسه های دخترانه مان در بازار سر پوشیده تبریز،انتخاب پارچه،کاموا و پولک،جمع کردن زود به زود بچه ها و تبادل نظر،اتوکد و پلن کشیدن ها،چیدمان،لیست کردن غرفه ها،صحبت کردن های تلفنی و هماهنگی با این و آن،عصبانیت ها در اوج آرامش ِ ظاهری،دوختن رومیزی ها و کلی خنده و شیطنت و نجواهای دسته جمعی ِ دخترانه،دلخوری های کوچک و و و تا رسیدیم به شهریور ماه،نمایشگاه ِ فوق العاده(به زعم خیلی ها) که شکر خدا با نتیجه ی بسیار خوبی هم به پایان رسید.

باید اعتراف کنم نمایشگاه را با خستگی ِ زیاد آغاز کردم،خسته بودم،جسما و صدالبته ذهنا،خوب اینکه سعی کنی خیلی ها را آرام کنی،اینکه لینک باشی بین خیلی ها،غر زدن های خیلی ها را بریزی توی خودت و ساکت باشی صرفا به این خاطر که کار خوب پیش برود جلو،اما گاها یک کوچولو هم خودت قاطی کنی!اینکه بخواهی همه را راضی نگه داری سخت بود اما خوب،تا حد خیلی زیادی توانستم.خیلی ها گفتنی،سوای کارهای شورا،کار محول شده ام را خوب انجام داده بودم و شنیدن همه ی اینها از بازدید کنندگان و دوستان،خوشحالم میکرد و انرژی جدیدی بهم تزریق میکرد،اینکه می گفتند فضای امسال ِ نمایشگاه خیلی شادتر است و حس خوبی را به آدمی القا میکند،خیلی خوب بود،اینکه ملت روزی چند بار روی تایل های رنگی رنگی بالا و پایین می رفتند و با پاهایشان شکل های جور واجور درست میکردند و کلی خوش به حالشان میشد،خیلی خوب بود،همه ی اینها یعنی اینکه ما،گروه دکور و آذین کارمان را تا جاییکه می توانستیم با همه ی مشکلات و سختی ها و وقت کم و جابجایی یکهویی مکان نمایشگاه و . . . خوب انجام داده بودیم.

روزهای نماشگاه خوب ِ خوب سپری میشدند،دیدن علی کوچولوی بی مو و اسمای رنگ پریده،بغض می آورد،اینکه آن بچه های مبتلا به سرطان هم حق دارند مثل بقیه ی بچه ها بلند بلند بخندند اما چندان نمی توانند،آدمی را اذیت میکرد.بهترین و به یاد ماندنی ترین فروشم،فروختن آویز شیشه ای باب اسفنجی به علی بود،وقتی علی اینور و آنور می رفت و هی میگفت: "خــــالا،به نولدی؟خــــالا به وئرمیسن آپارام؟" این خالا،خالا گفتن هایش قند توی دلم آب میکرد،یا لبخند پت و پهن ِ اسمای رنگ پریده،پشت غرفه ی فیوز و آینه خستگی ام را به یکباره از بین می برد.

اینکه یک آن کودک ِ درونت فعال شود و تو در اوج غلغله ی نمایشگاه،غرفه ات را بسپاری دست یکی و آرام و دزدکی با یکی از بچه ها بزنی بیرون و یواشکی روی پارچه،قلم در دست بگیری و نقاشی کنی،خیلی خوب بود.،اینکه روزی هزار بار توی آینه های میز جلویی ات گم شوی و دوباره از نو پیدا،خیلی خوب بود،چای های بوفه خیلی خوب بود،گل های سحر و سپید خیلی خوب بود،سالن عکس و آرامشی که داشت،خیلی خوب بود،درخت آرزو ها و دانه دانه ی آرزو هایی که فقط روز آخر توانستم بعضی هایشان را بخوانم،خیلی خوب بود،اینکه هول هولکی توی اوج ِ بازدید یکی دو تا از بچه ها را بکشی  کنار و بگویی این حرفها را تکرار کن تا ریکورد کنیم و از بلندگوها پخش کنیم،خیلی خوب بود،پیاده روی های بعد ِ نمایشگاه فوق العاده بود،پلی لیست ِ موبایلم با موزیک های لایتش وقتی از بلندگو ها پخش می شد،همه و همه خوب بود.

اما خوب،طبق قانون مزخرف و نانوشته ی هیشگی ام لابلای همه ی حس و حال های خوب،گند زدم به خودم،به خوشی هایم.دوست ندارم زیاد در این باره بنویسم فقط اینکه خیلی حس بدی بود شنیدن اینکه خیلی ها میگفتند،چت شده دختر یهویی؟؟؟چرا خوب نیستی؟تو که خوب بودی،خوب باش لطفا،لبخند بزن و . . . اذیتم میکرد اما فی الواقع دست خودم نبود،خراب بودم و خیلی هم زیاد ،ناخواسته توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم. . .

بعد از نمایشگاه،توی برزخی که بودم دست و پا میزدم و دوست نداشتم حرفی بزنم اما خوب وقتی کــــوثر می آید و می گوید بیا و رستاک نوشت بنویس،هول هولکی همین چند خط  می آیند و ردیف می شوند،خدا را چه دیدید شاید یک روز نشستم و یک رستاک نوشت خوب نوشتم،شاید البته. . .

* نتوانستم لینک بدهم،همینجوری این نوشته های رستاکی را هم می توانید از لینک های مستقیم زیر بخوانید هر چند باید یک رستاکی باشید تا همه ی این حس و حال های خوب را از نوشته ها بگیرید!

* رستاک نوشت فرزاد : http://lodos.blogfa.com/post/42

* رستاک نوشت کوثر: http://kosar2005.persianblog.ir/post/294

* رستاک نوشت حسام: http://hene.blogfa.com/post-271.aspx

* رستاک نوشت احسان: http://www.faniboy.blogfa.com/post-323.aspx


+ اینکه طی توفیقی اجباری،شب از خانه بزنی بیرون و لابلای کارهایی که باید انجام بدهی،پشت رل بنشینی و یکهویی باران ببارد و تو توی اولین شب ِ بارانی ِ پاییز پشت رل باشی و هی آرام آرام گاز بدهی و موزیک خوبی از ابراهیم تاتلیس پخش شود و باران دانه دانه بکوبد به شیشه،تو شیشه را بدهی پایین و باران بزند به سر و صورتت و خیس باران بشوی،اینکه بتوانی باران را از نزدیک حس کنی،حس خیلی خوبی دارد،خیلی خوب . . .

+ خدا جان؟چرا همیشه یک جای کار برای من می لنگد؟؟؟نــــه!واقعا چرا؟؟؟من آدم ِ این امتحان ها نیستم،خودت هم خوب میدانی.

+ لابلای شلوغی های کارهای رستاک،گفتند نتایج اعلام شده و من ارشد قبول شدم!اما اصلن خوشحال نشدم،از شما چه پنهان،شاید خریت کردم و مثل پارسال،امسال را هم نرفتم!دعا کنید آن اتفاق خوبی که می خواهم بیفتد،رخ بدهد تا من دوباره دانشجو بشوم!دعا کنید لطفا . . . 

+ کمی خوب تر هستم،به لطف دعای همه دوستان،به لطف ِ سفارش شیرین بانو،به لطف ِ نمازی که مـــها روز مولود ِ اما رضا برایم خواند،به لطف دوستانی که من را به کوه می برند،به لونا پارک می برند،به پیاده روی دعوتم می کنند تا حالم خوب تر شود،ممنون ِ همگی تان.

بعد نوشت: چند وقتیه یه پارچه تسلیت دیگه هم تو ورودی کوچه مون نصب شده،دلم میگیره هر موقع از پنجره میشینم به تماشای کوچه.توی این یکی دو سال گذشته،5 بار از این پارچه ها تو کوچه مون نصب شده،بدم میاد از این کوچه،کوچه ای که آدمای اصیل و قدیمش یکی یکی از بینمون میرن.صفای کوچه بن بست قدیمی با آدمای خوبش داره از بین میره،یه خونه دیگه هم خالی از سکنه شده اینجا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/03ساعت 15:30  توسط دختر بهار  | 



+ 10 صبح الی 7:30 عصر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/06/13ساعت 22:58  توسط دختر بهار  |