. . . گفــتني ها كــم نـيـسـت

چـــــهــل و هـــشـــــت روز . . .

48 روز می شود که پدر رفته،و من هنوز هم مات ِ نگاه ِ آخرم.

تابوت داشت حرکت می کرد و من با خودم داشتم زمزمه میکردم:ای ساربان آهسته ران،کآرام جانم می رود . . .

باورم نمیشه بابا تو لحظه آخر،مثه همیشه،بدون هیچ کسالتی صدام بزنه،چند لحظه نگام کنه و بعد در عرض چند ثانیه،من باشم و خودش و خدا و عزرائیل.

من دلم تنگ ِ باباست و شیرین گفتنی،دیگه بعد ِ چهلم انگار همه یادشون رفته من بی پدر شدم،دختر ِ ته تغاری ِ یکی یه دونه ی بابام،من از یاد خیلیا رفتم،شلوغی های بیخودی و الکی ِ اطرافمم حتی تموم شده،حس میکردم بقیه یه تقویم بدست گرفتن و دارن روزا رو میشمرن و الان که چهلم گذشته،با انگشت سبابه بهم اشاره میکنن و دستور میدن که باید آروم باشم.
من اما تازه دردم داره شروع میشه و شیرین گفتنی هیچ کس حقی برا بی قراری و دلتنگی ها و خفگی هام قائل نمیشه.

این روزا نفس کشیدن سخته.


 

+ بدطور شکستم وقتی . . .کاش می فهمید.

+ چه درونم تنهاستــــــــ . . .

+ من دعا میخوام،دعا کنید چیزی رو که میخوام رو بدست بیارم.لطفن

+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/05ساعت 0:22  توسط دختر بهار  | 

حال ِ من در آستانه ی بیست و هفتمین بهار ِ پاییز وار

.

.

.

_ چند سالته ؟
_ وقتی سر حالم شونزده سال و وقتی خسته م بیست پنج سال!
_ الان چند سالته ؟
_ هــــــزار سال . . .


+ کاش تولد من هم می ماند برای بعد. . . به کجای دنیا بر می خورد؟!

+ دوستت خواهم داشت در سکوت؛که مبادا در صدایم توقعی باشد که خاطرت را بیازارد.

+ یورقونام،یورقون . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/17ساعت 16:32  توسط دختر بهار  | 

 

در بیداری به سراغم نمی آیی
و من
از وهم ِ نبودنت
به خواب پناه می برم . . .


ساده لوحانه خودم را به خواب میزنم،
برای فراموشی،
برای فرار از این برزخ
امـــا
ناگهان تو،لابلای ِ خواب هایم پیدا می شوی
و تا بی نهایت ِ خواب با منی،
تا خود ِ صبح . . .
مهربان و دوست داشتنی،
درست مثل قبل


می بینی دیوانه!
خواب هم حریف ِ از یاد بردن ات نمی شود
یا رد پایت را از خوابهایم هم پاک کن
و
یـــا
بیا و کاری برای اینهمه دوست داشتن ات بکن . . .

+ دختر بهار
به تاریخ ِ خواب های دیروز و دیشب


+ تو بهار یهو پاییز برگشت.

+ تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.

+ باور آدمهای ِ ساده رو هیچ وقت خراب نکنید،هیچ وقت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/15ساعت 18:58  توسط دختر بهار  | 

دارم آرام آرام پله های تئاتر شهر را یکی یکی پایین می آیم،احمد کایا دارد توی سالن داد میزند،این اولین بارم هست که می بینم آهنگی خارجی توی یک اجرا پخش می شود،من هم همراه با او آهنگ را توی مغزم زمزمه میکنم . . .

Ezdirmem sana kendimi
Gövdemi yakar giderim
Beddua etmem üzülme
Kafama sıkar giderim

این بار تنهایی رفته بودم،حوصله ی هیچ کس را نداشتم جز یک نفر که بودنش می توانست اجرا را دیدنی تر کند اما خوب،،خودش قبلا نمی دانم با چه کسانی رفته بود!روزهای اول اجرا سرم شلوغ بود و نتوانسته بودم با جمع دوستان بروم،بعد از آن هم یکی دو نفر را پیچاندم سر قضیه رفتن و نهایتا امروز تنهایی رفتم به تماشا.از همان اول و قبل از شروع بی دلیل بغضم گرفته بود.

اجرا شروع شد،قصه،قصه ی خیانت بود،قصه،قصه ی سکوت ِ بی موقع،برداشت ِ غلط،سوء تفاهم و خودخوری و اشک بود.موزیک داشت دلم را ریش می کرد،دختر ِ های کلاس بغل دستیم هم تنهایی آمده بود،گاها او هم آه می کشید،درست مثل من،حتی وسط اجرا فحشی هم از اعماق  وجودش نصیب ِ مرد ِ خیانتکار ِ گستاخ ِ بی وجدان کرد.همش داشتم این سوال را توی مغزم می چرخاندم:واقعا این مردا از زندگی چی میخوان؟اینهمه تنوع طلبی برای ِ چیه؟چرا خیلی وقتا رابطه ها،زندگیا و آدما قربانی ِ سکوت های بی موقع،حرف نزدن ها،شوخی های مسخره و سوء تفاهم ها میشن؟دلم می خواست همه ی نفرتم از این خصلت رذل مردها را بالا بیاورم.

اجرا با خودکشی ِ زن و آهنگ ِ احمد کایا تمام میشود.به سختی جلوی ِ بغضم را میگیرم،زیر چشمی نگاهی به دختر بغل دستی ام میکنم،قیافه اش گرفته ست،با بغض کف میزنم.

Artık seninle duramam
Bu akşam çıkar giderim
Hesabım kalsın mahşere
Elimi yıkar giderim

خودم را روی پله ها می بینم،مــــــن،توی رفتن و ماندن گیر افتاده،توی این بلاتکلیفی ِ مبهم،،دارد توی این برزخ ِ لعنتی دست و پا میزند،نه پای ِ رفتن دارد و نه دل ِ ماندن.تلو تلو خوران پله ها را پایین می آیم،به پله های بیرونی تئاتر شهر که میرسم،گوشه ی پلکم خیس می شود. . .


+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/09ساعت 22:51  توسط دختر بهار  | 

طاها توی بغلم هست،آرام بهش میگویم : "باشیوی گوی چییــنیــمه " *.بچه ی یک و نیم ساله ای که بجز بابا و قاقا هیچ چیز دیگری را نمی تواند تکرار کند،حرفم را می فهمد،اتفاقا خیلی بهتر از آدم بزرگ ها هم می فهمد،فورا سرش را روی شانه ام می گذارد.

چراغ ها را خاموش کرده ام،اتاق تاریک ِ تاریک هست و ما دو تایی داریم توی تاریکی اتاق راه می رویم،یک دستم را حلقه زده ام دور کمرش و دست دیگرم را به پشتش می کشم،گاها آرام با موهایش بازی میکنم و گردنش را نوازش میکنم.چلیک دارد آهنگ قدیمی Dilberim را می خواند.

Sar beni,ben sana kendimi feda etmişim
Sev beni,bu canı uğruna heba etmişim
Sevgilim,herşeyim,gönlüme taht kuran dilberim

Sevdalar aşka doymak için
Vuslatlar sana kanmak için
Denedim yetmiyor, dertlerim bitmiyor
Bu sizi dinmiyor

طاها سرش را بالا می آورد،با صدایی بغض دار باز هم بهش میگویم: باشیوی گوی چییــنیــمه جانیم.دوباره سرش را روی شانه ام می گذارد.

پسرک دارد توی بغلم دندانهایش را روی هم میکشد،خــِرچ خرچ خرچ.اشک آرام و بی صدا می سُـــرد روی گونه هایم.داریم طول و عرض اتاق را راه می رویم،قدم قدم قدم،اشک اشک اشـــکــــــ . . . 

طاها سرش را بلند میکند،به چشمهایم نگاه میکند و آه می کشد،آهی به بلندای غمی که توی دل ِ عمه اش جا خوش کرده است. . .


* سرت رو بزار رو شونه م.


+ میشه دعام کنین؟من که با خدا تو رودر بایستی گیر افتادم.

+ حالم چو دلیری ست که از بخت ِ بد خویش،در لشگر دشمن پسری داشته باشد.

+ آدما چرا اینجوری شدن؟من یه حرف رو چرا باید هر از چند گاهی دوباره بشونم و داغون بشم؟

+ یهویی دو نفر از کسایی که باهام بودن و شده بودن همه ی دنیام،منو تنها گذاشتن.یهویی همون دور و بر ِ خلوتم هم خلوت تر شد و من تنها تر . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/13ساعت 21:48  توسط دختر بهار  |